وب سایت فرهنگی مذهبی مهدی الامم

نیش و نوش‏های خواندنی، عاشورا

نیش و نوش‏های خواندنی، عاشورا
زمان انتشار :
سه شنبه 4 آذر 1393 | 10:01
حضرت محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم و تربت امام حسین علیه السّلام


از ماجرای قنداق حضرت وشفای فطرس ملک و درختی که خون گریه میکند تا ماجرای مرگ مردهندی درحرم امام و فقیری که برتخت پادشاهی به کربلا رسید

دهه اول محرم همیشه درذهن شیعیان و تمام مسلمان جهان یاد اور رخدادهایی است که در کوفه و حوالی کربلا تنها 50سال پس از رحلت پیامبرگرامی اسلام بوقوع پیوست،  رخدادهایی که منجر به شهادت فرزند پیامبر اسلام گردید و باعث شد تا چراغ هدایت اسلام ناب هرگز خاموش نشود, رخدادهایی که نشان داد همواره این زوروشمشیر نیست که پیروز میدان را مشخص میکند و این رسالت وهدف استکه باعث میشود راه بی رهرو نماند ...

حضرت محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم و تربت امام حسین علیه السّلام

ابوبصیر گوید امام صادق علیه السّلام فرمود:   جبرئیل بر رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرود آمد. در آن هنگام حسین علیه السّلام نزد حضرتش به بازی مشغول بود. پس جبرئیل او را آگاه ساخت که امتش این فرزند را می کشند. رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم گریست و سپس جبرئیل عرض کرد:   آیا تربتی را که بر روی آن کشته می شود به شما نشان دهم؟ امام ادامه دادند:   ناگاه فاصله میان محل نشستن رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم و قتلگاه حسین علیه السّلام در زمین فرو رفت، به طوری که دو مکان به هم متصل شدند و جبرئیل مشتی از آن خاک برگرفت. سپس در کمتر از یک چشم بر هم زدن دو مکان از هم دور شدند و به حالت اول خود بازگشتند. سپس جبرئیل خارج شد در حالی که می فرمود:   خوشا به حال تو ای خاک و خوشا به حال آن که در اطراف تو کشته می شود.
روایت امام سجاد از شب عاشورا
در شامگاه تاسوعای محرم 61 امام حسین علیه السّلام یاران خود را گرد آورده خطاب به اصحاب و یارانش فرمودند:   «ستایش خدای را است ستایشی نیکو، و برگشایش­ها و سختی­ها، او را سپاس می­گویم. پروردگارا تو را ستایش می­کنم که ما را به نبوت گرامى داشتى و قرآن را به ما آموختى و دردین، ما را دانا ساختى، و گوش­هاى شنوا و دیده‏هاى بینا و دل­هاى آگاه به ما ارزانى داشتى. خدایا ما را از مشرکان قرار نده. اما بعد؛ همانا من اصحابی باوفاتر از یاران خود سراغ ندارم و بهتر از ایشان نمی­شناسم و خاندانى نیکوکارتر و مهربان­تر از خاندان خود ندیده‏ام، خداوند از جانب من به شما پاداش نیکو دهد. آگاه باشید که من دیگر گمان یارى از این مردم ندارم، آگاه باشید که من بیعتم را از شما برداشتم و به همه شما اجازه رفتن دادم، پس همه شما آزادید که بروید و این شب که شما را در بر گرفته مَرکب خویش قرار داده هر کدامتان، دست مردى از خاندانم را بگیرد و در دشت­ها و شهرهایتان، پراکنده شوید تا خداوند برای­تان گشایشى قرار دهد که این مردم، در پىِ من هستند و اگر به من دست یابند، در پىِ دیگران نخواهند رفت.» پس از پایان سخنان امام علیه السّلام،  اصحاب و یاران حضرت علیه السّلام  یکی پس از دیگری به پا خاستند و ضمن تأکید بر حمایت همه جانبه خویش از امام علیه السّلام،  بر وفاداری به بیعت خود پای فشردند و سخنانی را در استواری خود در بیعت خویش بیان داشتند. در این میان عباس بن على علیه السّلام  نخستین کسی بودکه آغاز به سخن کرد و گفت:   «براى چه این کار را بکنیم براى اینکه پس از تو [چند صباحی بیشتر] زنده بمانیم؟ هرگز؛ خداوند آن روز را براى ما پیش نیاورد.» از امام سجّاد علیه السّلام  روایت شده که پس از سخنرانی امام حسین علیه السّلام  و جواب پرشور یاران آن حضرت علیه السّلام، امام علیه السّلام  در حقّ آنها دعا کردند و فرمودند:  «سرهایتان را بلند کنید و جایگاه خود را ببینید. پس یاران و اصحاب امام علیه السّلام  نظر کرده و جایگاه و مقام خود را در بهشت مشاهده کردند. امام علیه السّلام  جایگاه هر کدام از یاران را به آنها نشان می داد و می فرمود: ای فلانی این منزل تو است و ای فلانی این منزل توست.  پس یاران امام علیه السّلام  با سینه و صورت به استقبال شمشیر و نیزه می رفتند تا زودتر به درجات و منازلی که دیده بودند برسند
شعر تاثیرگذار رسول ترک
یکی از مشهورترین عزاداران حسینی که به لطف حضرتش رهنمون و عاقبت‌ به خیر شد، دادخواه خیابانی مشهور به «رسول ترک» است. عربده‌کشی که به واسطه حبّ ابی‌عبدالله علیه السّلام  پروردگار عالم او را به مقام انسانیت رساند و به جایی ‌رسید که یک هفته قبل از مرگش، از زمان و محل آن آگاه شد! مهم‌ترین ویژگی و خصوصیت رسول ترک در این بوده است که او در عزاداری‌های سید‌الشهدا علیه السّلام  به خصوص در روزهای تاسوعا و عاشورا تأثیری شگفت و عمیق بر روی هر بیننده و ناظری می‌گذاشته است، رسول ترک نه تنها بر روی آدم‌های متدین و عادی بلکه بر روی آدم‌های غیرمتعارف و غیرمتشرع نیز تأثیرگذار بوده است و گریه‌ها و حالت‌های عزاداری‌های او حتی آدم‌های غیرمتعارف را نیز تحت تأثیر قرار می‌داده است. در یکی از روزهای تاسوعا باز هم بسیاری از مردم، در بازار منتظر مانده بودند تا دسته رسول ترک از راه برسد، رسول ترک اغلب عادت داشت تا در انتهای همه هیئت‌ها و دسته‌های آذربایجانی‌ها حرکت کند. او و اطرافیانش بسیار ساده و بی‌آلایش بودند و فقط زمزمه و ناله و گریه و اشک از نشانه‌ها و علامت‌های آنها بود. آن روز یکی از افسرهای عالی رتبه رژیم طاغوتی نیز با لباس‌های نظامی به بازار آمده بود تا ناظر و شاهد عزاداری‌های سوگواران امام حسین علیه السّلام  باشد، معلوم نبود که آن افسر تاکنون آوازه رسول ترک را شنیده است یا نه؟ آن افسر درگوشه‌ای ایستاده بود و به صورت عادی در حال تماشای هیئت‌ها و دسته‌های عزاداری بود که کم کم دسته رسول ترک به مقابل او رسید. رسول ترک نگاهی به آن افسر انداخت و آرام آرام به سوی او حرکت کرد. رسول ترک گریه‌کنان و با آن حال و هوایی که در روزهای تاسوعا و عاشورا داشت به آن افسر می‌گوید: «شاید شماها (شما نظامی‌ها) بهتر از هر شخص دیگری می‌توانید، این اشعاری را که من دارم می‌خوانم درک کنید.«سپس رسول ترک در میان حلقه جمعیت و با نگاه به آن افسر شروع به خواندن این شعرهای ترکی می‌کند:«مین نفر دعواده اولسا افسر صاحب هنر/ رسم دعوا دور علمداری گوزتلر دسته ‌لر/ تابونون نعشینه دیمزلر بولون بو مطلبی/ یخسالار آتدان ولی دوغرالاّرصاحب منصبی» آن افسر در حالی‌که به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود با گلویی بغض کرده، مبهوت و حیران، رسول را تماشا می‌کرد، از نگاه‌هایش پیدا بود که معنای این شعرهای ترکی را نمی‌فهمد، دراین هنگام رسول ترک شروع به ترجمه آن اشعار کرد: «اگر در یک جنگ و نزاعی، هزار نفر از افسران کار آزموده و متخصص هم که وجود داشته باشند. باز هم از رسم‌ها و قانون‌ها‌ی جنگ است که نگاه‌های همه دسته‌ها و لشکرها به علمدار است. اگر یک سربازی در جنگ بر زمین بیفتد، دیگر هیچ کس با نعش و جنازه او کاری ندارد. ولی اگر یک صاحب منصب و علمداری را از اسب بر زمین بیندازند جنازه او را نیز رها نخواهند کرد و بر سرش می‌ریزند و تکه تکه‌اش می‌کنند.» بعد از اینکه رسول ترک آن اشعار را برای آن افسر ترجمه کرد، ناگاه همه کسانی که در آنجا حضور داشتند، مشاهده کردند که آن افسر به یک باره بغضش ترکید و به شدت به گریه افتاد، او به اندازه‌ای منقلب می‌شود که از روی ناراحتی درحالی که سیلی از اشک از چشم‌هایش سرازیر بوده است، کلاه نظامی‌اش را از سرش بر می‌دارد و محکم بر زمین می‌کوبد!
فضیلت زیارت عاشورا
فرزند برومند آیة الله امینی آقای دکتر محمد هادی امینی می نویسند: پس از گذشت چهار سال از فوت مرحوم آیة الله العظمی علامه امینی نجفی «پدر بزرگوارم» مؤلف کتاب الغدیر...یعنی سال 1394 هجری قمری شب جمعه ای قبل از اذان فجر، وی را در خواب دیدم، او را شاداب و خرسند یافتم... جلو رفته و پس از سلام و دست بوسی، عرض کردم: پدرجان در آنجا چه عملی باعث سعادت و نجات شما گردید؟گفتند: چه می گویی؟ مجددأ عرض کردم:   آقاجان در آنجا که اقامت دارید، کدام عمل موجب نجات شما شد. کتاب الغدیر...یا سایر تألیفات... یا تأسیس و بنیاد کتابخانه امیر المؤمنین علیه السّلام ؟پاسخ دادند: نمی دانم چه می گویی قدری واضح تر و روشن تر بگو. گفتم:   آقاجان شما اکنون از میان ما رخت بربسته اید، و به جهان دیگر منتقل شده اید، در آنجا که هستید کدامین عمل باعث نجات شما گردید از میان صدها خدمات و کارهای بزرگ علمی و دینی و مذهبی؟ مرحوم علامه امینی...درنگ وتأملی نمودند سپس فرمودند:   فقط زیارت ابی عبدالله الحسین علیه السّلام.
عمر سعد در دامان پدر
«
بپرسید از من، قبل از آنکه از میان شما بروم.» این کلامى بود که امیرالمؤمنین على علیه السّلام بر فراز منبر براى مردم بیان کرد. لحظه اى همه جا را سکوت فرا گرفته بود. ناگهان مردى از میان جمعیت برخاست و پرسید: «یا امیر المؤمنین علیه السّلام ! تعداد موهاى سر و صورت من، چه مقدار است؟» پرسشگر، کسى نبود جز سعد بن ابى وقاص. امیر المؤمنین على علیه السّلام فرمود: «به خدا! از مسئله اى، پرسش کردى که دوستم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلّم،  مرا به آن، آگاه ساخته بود. در سر و صورت تو مویى نیست، مگر آنکه در ریشه آن، شیطانى نشسته باشد. بدان! که در خانه تو پسرى است که فرزندم، حسین علیه السّلام را به قتل مى رساند.» راوى مى گوید: «در آن لحظه که امیر المؤمنین على علیه السّلام چنین فرمود، عمر سعد (سرکرده لشکر یزید)، هنوز طفل بود و دردامان پدرش نشسته بود
لعن بر قاتلان حسین علیه السلام
داود رقى مى گوید: «روزى در خدمت امام صادق علیه السّلام بودم. حضرت مقدارى آب نوشید و بى اختیار اشک از چشمان مبارکش سرازیر شد. آن گاه فرمود:   «اى داوود! خدا لعنت کند قاتلان حسین علیه السّلام را. پس هرکس که آبى بیاشامد و جدّم حسین علیه السلام را یاد کند و بر قاتلان او لعن و نفرین کند، خداوند صد هزار حسنه برایش بنویسد و صد هزار گناه او را بیامرزد، و او را در درجه هاى بلند، جاى دهد و مانند این است که صد هزار بنده را آزاد کرده باشد. پس او در روز قیامت با دلى شاد و چهره اى خندان محشور مى شود».

شهادت حضرت علی اصغر به روایت لهوف
سید ابن طاووس در لهوف می نویسد: پس زنان حرم و دختران محترم رسول اکرم صداها به ناله و گریه بلند نمودند. آن حضرت با دل پر از حسرت،  به سوى خیمه رجعت نمود و زینب خاتون علیهاالسّلام را فرمود که فرزند دلبند صغیر مرا بیاور تا با او وداع نمایم و چون او را آورد، امام مظلوم طفل معصوم را گرفت و همین که خواست از راه رائفت و کمال مرحمت خم شده او را ببوسد، حرمله بن کاهل اسدى پلید - لَعَنَهُ اللّهُ - از خدا حیا ننمود تیرى به جانب آن نوگل بوستان احمدى انداخت که تیر به گلوى نازک آن طفل معصوم اصابت نمود به طورى که گویا گلو را ذبح نمایند، گوش تا گوش پاره نمود. پس آن حضرت با کمال غم و حسرت،  به زینب خاتون،  فرمود:   این طفل را بگیر؛ پس امام علیه السّلام هر دو دست را در زیر گلوى طفل گرفت چون پر از خون شد به سوى آسمان پاشید، آنگاه فرمود:   آنچه که بر من این مصائب را آسان مى نماید آن است که این مصیبت بزرگ در حضور پروردگار عادل نازل مى گردد. امام باقر علیه السّلام فرمود: از آن خون طفل معصوم که امام علیه السّلام به آسمان پاشید، حتى یک قطره هم روى زمین نیفتاد! راوى گوید: تشنگى بر امام شهید به غایت شدید گردید، آنحضرت خود را به بلندى مُشْرف بر فرات رساند تا داخل فرات گردد، در آن حال برادر آن امام ناس جناب ابوالفضل العباس، در پیش روى آنحضرت حرکت مى کرد. در این هنگام لشکر ابن سعد تبهکار سر راه بر فرزند احمد مختار، گرفتند. مردى از قبیله ((بنى دارم )) تیرى به جانب جناب سیّدالشهداء علیه السّلام انداخت که آن تیر در زیر چانه شریف آن شهید راه دین حنیف محکم بنشست . پس تیر رابیرون کشید و هر دو دست مبارک را در زیر چانه مجروح نگاه داشت و چون پر از خون شد، به سوى آسمان انداخت و این مناجات را به درگاه قاضى الحاجات،  مَرْهَم دل مجروح ساخت که الها! به سوى تو شکایت مى آورم از آنچه از ظلم و ستم نسبت به فرزند دختر پیغمبرت به جا مى آورند.
فقیری‌که بر تخت پادشاهی به کربلا رسید!
پیرغلام های هفتاد هشتاد ساله کرمانشاهی، سید بلند قامت تکیده اندامی را که در کسوت روحانیت در دوره گرد مجلس سیدالشهدا بوده است را به یاد دارند. به او آقا یا حسین می‏گفتند. شیوه و سیاق اشک هایی که متفاوت ترین روضه خوان خاندان عصمت و طهارت، از مستمعین می گرفت شگفت انگیز است. "آقا یا حسین" در هر مجلسی از مجالس سیدالشهدا که قدم می گذاشت تمام روضه و مقتل را فقط در چند یا حسین خلاصه می کرد. آنقدر ندای یا حسین این سید تکیده قامت نافذ بوده است که هنوز اگر با کسانی که او را از نزدیک دیده اند هم کلام شوی و از "آقا یا حسین" می پرسی با انقلاب و دگرگونی خاصی سوالهای شما را پاسخ می دهند. استاد فرشید یوسفی نگارنده کتاب بزرگان کرمانشاه می‏گوید:« من این مرد را از نزدیک دیده بودم، پیرمرد لاغر اندامی بود که عمامه سیاه سیادتش را به سرداشت و با صدای گیرا و عجیبش در روضه های امام حسین  علیه السّلام  فقط یا حسین می گفت و عجیب آشوبی را در دل مستمعین می انداخت. او یک عمر بی حاشیه و بی پیرایه فقط نام اربابش را صدا زد و انتظار داشت که بالاخره اربابش هم اورا صدا کند و همین طور هم شد و "آقا یا حسین" به حسین رسید. رحلت "آقایاحسین" مصادف شد با فوت یکی از بازاریان متمول کرمانشاهی که نمی خواهم نام اورا ذکر کنم. شبی که در آرامستان کرمانشاه تابوت "آقا یا حسین" تنگ دست را آوردند همزمان شد با آوردن تابوت مرد متمول. خانواده ثروتمند به یکی از قاریان آرامستان سپردند که تا صبح برای پدرشان قرآن بخواند. قاری هنگام قرآن خواندن تابوت آقا یا حسین را هم از سر دلسوزی نزدیک می آورد تا صدای قرآن به تابوت مرد تهی دست هم برسد. نیمه های شب قرآن خوان می خواهد دقایقی را بخوابد و از سر ما رو کش تابوت ها را بر می دارد و رو انداز خودش می کند. روکش تابوت مرد ثروتمند مخملین و گران قیمت و روکش تابوت "آقا یا حسین" ساده. قاری که از خواب بیدار می شود به اشتباه روکش تابوت مخملین را بر تابوت "آقا یا حسین" می کشد. خانواده مرد ثروتمند که قصد بردن جنازه پدرشان را به کربلا داشتند قبل از سپیده صبح برای بردن تابوت به آرامستان می آیند و تابوتی را که با پارچه گران قیمت پوشیده شده بود به قصد عزیمت به کربلا با خود می برند. زمانی که در کربلا برای خواندن تلقین در قبر روی کفن را باز می کنند متوجه ماجرایی که پیش آمده است می شود. ظاهرا پسر مرد متمول آنجا می گوید که لیاقت این مرد است که در جوار حسین  علیه السّلام  باشد. آری " آقا یاحسین" یک عمر آقایش را صدا زد و در هنگام مرگ آقایش پاسخ او را داد داستان این اعجاز حسینی را بسیاری از هم سن و سال های استاد یوسفی به یاد دارند و حدودا به سالهای 1330 تا 1332 باز می گردد. "آقا یا حسین" چندین بار گفته بود که آرزو دارد کربلا برود و در همانجا مدفون باشد.
گریه حضرت آدم بر امام حسین علیه السّلام
صاحب کتاب درالیمین در تفسیر این آیه مبارکه از قرآن کریم " فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه انه هو التواب الرحیم" می فرماید: خلاصه معنی چنان است که آدم  علیه السّلام  در ساق عرش کلمه چند نگریست، جبرئیل او را بیاموخت که بدان کلمات که اسماء پیغمبر و آل پیغمبر بود پناهنده شود و بدین گونه سخن کند: قال: "یا حمید بحق محمد، یا عالی بحق علی، یا فاطر بحق فاطمه، یا محسن بحق الحسن و الحسین و منک الاحسان." خدا را بدین کلمات سوگند داد، چون به نام حسین علیه السّلام  رسید آتش از قلبش برانگیخت و آب از چشمش بریخت. گفت: ای جبرئیل، چه شد که در ذکر پنجم قلب من بشکافت و اشک من جاری شد؟ جبرئیل گفت: این فرزند تو به مصیبتی بزرگ مبتلا شود که همه مصیبت‌ها در نزد او کوچک باشد. گفت ای برادر آن چه مصیبتی است؟ قال: یقتل عطشاناً غریباً وحیداً فریداً، لیس له ناصر ولا معین و لو تراه یا آدم و هو یقول وا عطشاه وا قله ناصراه حتی یحول العطش بینه و بین السماء کالدخان فلم یجبه احد الا بالسیوف و شرب الحتوف، فیذبح ذبح الشاه من قفاه و ینهب رحله اعدائه و تشهر رؤسهم، هو و انصاره فی البلدان و معهم النسوان، کذالک سبق فی علم الواحد المنان. گفت: کشته می شود در حالتی که تشنه باشد و بی کس باشد و تنها و فرید باشد و او را ناصری و معینی نباشد. ای آدم، اگر او را ببینی در حالتی که می گوید: "وا عطشاه وا قله ناصراه" تا گاهی که از تشنگی چشمش چنان تاریک می شود که آسمان را نتواند دید و هیچ کس او را جواب نگوید الا با زبان شمشیر و شراب مرگ . پس، او را می‌کشند چنانکه گوسفند را از قفا سر میبرند، و احمال و اثقال او را دشمنان او به نهب و غارت می برند و سر او و اصحاب او را بر سنان‌ - نیزه‌ها - می کنند و در شهرها می گردانند و اهل‌بیت او را اسیر می گیرند. و این صورتی است که از پیش به علم خداوند واحد برگذشته است. چون این سخن به پایان رفت آدم و جبرئیل چون زن بچه مرده گریستند.
چیزى که در راه خدا دادیم، پس نمى گیریم
عبدالله بن عمیر کلبى، یکى از افرادى است که در کربلا، همراه با زن و مادرش حضور داشت. روز عاشورا به تشویق مادر به میدان رفت و جنگید تا شهید شد. همسر جوانش نیز که براى دفاع از او به میدان رفت، به همراه عبداللّه به شهادت رسید. مادرش پس از این جریان، بى درنگ، ستون خیمه اى را برداشت و به دشمن حمله کرد. امام حسین علیه السّلام به او خطاب کرد که «اى زن! برگرد، خداوند، جهاد را بر زنان واجب نکرده است.» پیرزن، امر امام را اطاعت کرد، ولى دشمن رذالت به خرج داد و سر فرزند را به سوى مادرش پرتاب کرد. پیرزن، سر پسرش را به سینه چسبانید، بوسید و گفت:   «مرحبا! از تو راضى شدم.»بعد آن را به طرف دشمن انداخت و فریاد زد: «ما چیزى را که در راه خدا دادیم، پس نمى گیریم».
جنایت متوکل
شیخ عباس قمى در کتاب نفس المهموم نوشته است: «متوکل عباسى دستور داد قبر مطهر سیدالشهدا علیه السّلام را خراب کردند، شخم زدند و به آب بستند. هم چنین فرمان داده بود هیچ کس حق ندارد به زیارت امام علیه السّلام مشرف شود و هر کس به زیارت برود، مجازات مى شود».محمد بن حسین اُشنانى مى گوید: «من در آن ایام از ترس متوکل، مدتى به زیارت آن حضرت نرفتم. سرانجام تصمیم گرفتم به هر طریقى شده است به زیارت مشرف شوم. با مردى که شغلش عطارى بود، همراه شدم و با زحمت فراوان، خود را به مرقد پاک و مطهر امام علیه السّلام رساندم. گرچه اثرى از قبر شریف نبود، سرانجام موفق شدیم که مرقد مطهر را پیدا کنیم. خود را به روى آن انداختیم و به شدت گریستیم. چنان بوى خوشى از آن استشمام مى شد که عطر فروش گفت: هرگز بویى به این خوشى نبوییده بودم.
آن گاه چند نشانه بر قبر مبارک گذاشتیم و وداع کنان از آن مکان شریف دور شدیم. پس از مرگ متوکل، با جمعى از سادات و شیعیان حاضر شدیم و آن را به صورت ساختمان اولیه بازگرداندیم».
من نمى دانستم مسئله به این عظمت است!
شخصى از یاران امام صادق علیه السّلام مى گوید: «نزد امام صادق علیه السّلام رفتم، دیدم حضرت نماز مى خواند. بعد از نماز، در سجده مناجات کرد و براى زوار قبر امام حسین علیه السّلام بسیار دعا کرد. وقتى مناجات حضرت تمام شد، عرض کردم: فدایت شوم! آنچه من از شما شنیدم، اگر هم براى کسانى بود که خدا را نمى شناسند، گمان مى کردم به آتش دوزخ دچار نمى شوند! به خدا که آرزو کردم حسین علیه السّلام را زیارت مى کردم و حج (مستحبى) انجام نمى دادم! حضرت در پاسخ فرمود: تو که به قبر سیدالشهدا علیه السّلام نزدیک هستى، چرا به زیارت او نمى روى؟ عرض کردم: من نمى دانستم که مسئله به این عظمت است. حضرت فرمود: «دعا گویان زوار حسین علیه السّلام،  در آسمان از دعاگویان او در زمین بیشترند. زیارت را ترک مکن. هرکه آن را ترک کند، آن قدر حسرت مى برد که آرزو مى کند که قبر حضرت، نزد او مى بود.» و سپس حضرت دوباره به تمجید زایران حضرت حسین علیه السّلام و بیان فضایل آنان پرداخت.
قنداق حضرت و شفاى فطرس ملک
مرحوم شیخ صدوق رضوان اللّه تعالى علیه در کتاب ائمالى خود به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه آورده است: هنگامى که حضرت ابا عبداللّه الحسین علیه السّلام تولّد یافت،  خداوند متعال جبرئیل علیه السّلام را مأمور گردانید تا به همراه یک هزار ملائکه یر زمین فرود آیند و رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله را بر ولادت نوزادش تبریک و تهنیت گویند. جبرئیل علیه السّلام هنگام نزول،  عبورش بر جزیره اى افتاد که فرشته اى به نام فُطرس درآنجا قرارداشت. و چون فُطرس در انجام وظائف الهى کُندى و سستى کرده بود، بال هایش شکسته و در آن جزیره مدّت هفت سال به عبادت خداوند مشغول گشت تا آن که امام حسین علیه السّلام تولّد یافت .وقتى فطرس مَلَک،  متوجّه عبور جبرئیل و همراهانش علیهم السّلام شد، سؤ ال نمود: اى جبرئیل ! کجا مى روى ؟پاسخ داد: همانا خداوند متعال نعمتى - نوزاد - به محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم عطا کرده است؛ و مرا جهت ابلاغ سلام و تهنیت بر آن حضرت مأمور گردانید.
فُطرس اظهار داشت: اگر امکان دارد، مرا نیز همراه خود ببرید، شاید محمّد رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلّم برایم دعائى کند. جبرئیل تقاضاى فطرس را پذیرفت و به کمک همراهانش او را نیز با خود آوردند. امام صادق علیه السّلام افزود: زمانى که جبرئیل بر پیامبر خدا وارد شد، از طرف خداوند متعال؛ و نیز از جانب خود به آن حضرت سلام و تبریک و تهنیت گفت؛ و پس از آن موقعیّت فطرس را به عرض حضرت رسول رساند. حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله فرمود: به فطرس بگو که خود را به این نوزاد بمالد و سپس به مکان اولیّه خود مراجعت کند.و چون فطرس خود را به قنداقه امام حسین علیه السّلام مالید، مشکلش برطرف شد، اظهار داشت: اى رسول خدا! امّت تو به زودى این نوزاد را به قتل خواهد رساند، هرکس او را زیارت کند و یا بر او سلام و درود فرستد، در هر کجا و در هر موقعیّتى که باشد، من براى جبران این کرامت، سلام او را به حسین علیه السّلام ابلاغ خواهم کرد. سپس فُطرس به سمت آسمان عروج کرد.
پسر مرده
ثقة عادل ملا عبدالحسین خوانسارى رحمة اللّه علیه که در کربلاى معلى معروف بتربت پیچ بود زیرا تربت آقا ابى عبداللّه الحسین علیه السّلام را از مواضع شریفه و با آداب مأثوره برمیداشت و بزوار عطا مى نمود. داستانى از اوائل مجاورتش در کربلا دارد که مرحوم عراقى مى فرماید من او را در مجلسى ملاقات کردم و در چهره اش حالت صلاح و تقوى را دیدم و متوجه شدم که سالهاست موفق به مجاورت حضرت آقا ابى عبداللّه  علیه السّلام است و ملازم حرم مطهر بوده از او خواستم که از عجایب و غرائب و کرامات و معجزاتى که خود مشاهده نموده اى برایم نقل کن. از جمله غرائبى را که نقل کرد این بود که گفت: مسقط الرأس من خوانسار است ولى در بعضى از قراى جابلق که از توابع شهر بروجرد است مدتى توقف داشتم تا آنکه عشق و علاقه و شوق مجاورت قبرمطهر آقا امام حسین  علیه السّلام بسرم زد هواهم سرد بود مقدمات سفر هم جور نبود امّا عشق است چه مى شود کرد خلاصه دوتا الاغ تهیه کردم و بارها و بچه ها را روى الاغ بستم همینکه آمدم حرکت کنم ملا محمد جعفر که ملاى این ده بود و خیلى آدم مهربان و خوبى بود اطلاع پیداکرد و آمد سر راه مرا گرفت و گفت: کجا مى خواهى بروى ؟ هوا به این سردى نرو و از او ممانعت و از من اصرار تا آخر که مایوس شد و با دست خود روى زمین خطى کشید و گفت میروى ولى بچه ها را بکشتن مى دهى خلاصه ما هم حرکت کردیم و بفضل خدا و توجه عزیز زهراء سلام اللّه علیها همگى سالم وارد کربلا شدیم و چند وقتى از آمدن ما گذشت تا اینکه موقع زیارتى آقا اباعبداللّه الحسین  علیه السّلام فرارسید و چند نفر یکى از اهل همان ده که یکى همشیره زاده ملا محمد جعفر مذکور بود که با آنها آمده بود که من باخودم گفتم خوبست آنها را مهمان کنم و یکى اینکه ببینند بحمد اللّه همه سالم رسیدیم و زندگى خوبى داریم و خوف ملاجعفر هم درست در نیامد که براى ما خطى کشید. لهذا آنها را براى صبحانه به منزل دعوت نمودم که در حال حرف زدن و خوردن بودیم که فرزند بزرگم بنام حسن میان حیاط بازى میکرد و از پله بالا مى رود و از آنجا آویزان مى شود که ما را تماشا کند که از طبقه سوم سقوط و روح از بدنش مفارقت می کند چون خلاف مطلوب خود را دیدم و عیش و سرور مبدل بحزن و اندوه شد تا این حالت را دیدم با سروپاى برهنه بسوى حرم آقا ابى عبداللّه الحسین  علیه السّلام دویدم و به محضورود بصحن و حرم مطهر عرض کردم السلام علیک یا وارث عیسى روح اللّه و خود را به باب ضریح مطهر چسبانیدم و شال را از کمرم باز کردم یکسر آن را بقفل و سر دیگرش را بگردنم بستم و با صداى بلند صیحه زدم و گریه کردم و گفتم: که نشد و بحق مادرت زهرا سلام اللّه علیها نخواهد شد که خود را راضى کنم برآنکه خط ملامحمد جعفر بر من راست آید و سخن او بر کرسى نشیند نشد و نخواهد شد، خدام و زوار و اهل حرم گرد من جمع شدند و از حالت من متعجب بودند و سبب عروض حالت مرا از هم مى پرسیدند که چه چیز باعث این کار شده بعضى خیال مى کردند که من دیوانه و مجنون شده ام...یکى از همسایه هائى که از اهل علم بود جهت تشییع جنازه دنبال من آمد که مرا بلند کند و ببرد و با زبان خوش مرا موعظه و نصیحت کرد که اى آخوند تو مرد عالمى هستى و مُردن براى همه هست و با این کارها مرده زنده نمى شود بیا تا برویم و این طفل میت رابرداریم مادرش خود را هلاک کرد هر قدر موعظه کرد در من مفید واقع نشد. آخر الامر لسان و زبان ملامت بسوى من گشود و مردم گفتند بله راست مى گوید بلند شو من لجبازى مى کردم و با حالت ناراحتى به آنها گفتم به شماها ربطى ندارد بروید دنبال کارتان بعضى ها مرا مسخره کردند بعضى بر من خندیدند من قلبم شکست و گریه زیادى کردم و آقا امام حسین  علیه السّلام را به مادرش قسم مى دادم مى گفتم بحق مادرت زهرا سلام اللّه علیها دست از ضریحت نمى کشم و از حرمت خارج نمى شوم تا آنکه از خدا بخواهى یا مرگ مرابرساند یا بچه را شفا دهد این حرف را زدم و گریبانم را چاک زدم و داد و فریاد کردم و بسرم مى زدم و این کار نصف روز طول کشید و من هنوز در ناله و گریه بودم که نزدیکیهاى ظهر بود که ناگهان شنیدم صداى هلهله و ضجه و سروصدا مى آید و مردم از توى حرم بسوى صحن تجمع کردند و ازدحامى شد من نمى دانستم چه شده تا اینکه مردم داخل حرم شدند و بطرف من مى آمدند خوب که نگاه کردم دیدم حسن فرزندم که مرده بود و آن همسایه اهل علم و مادرش باجمعى از زنان دنبال هم مى آیند و صداى صلوات همه فضا را پر مى کرد تا او را مشاهده کردم بزمین افتادم و سجده شکر را بجا آوردم بعد فرزندم را به آغوش گرفتم و سروچشمهایش را مى بوسیدم. بعد چگونگى حال را پرسیدم آنشخص همسایه اهل علم گفت: بعد آنکه از تو مایوس شدم به منزلت برگشتم و مصلحت دیدم که او را برداریم و غسل دهیم و کفن کنیم و دفن نمائیم لهذا او را در خارج از شهر به غسالخانه بردیم و برهنه کردیم و همینکه کاسه را پر از آب کردم و بر رویش ریختم ناگهان دیدم پرهاى بینیش حرکت مى کند گویا کسى آنرا میمالد سپس سر خود را حرکت داده و عطسه کرد و نشست و مانند کسى که از خواب بیدار شود بلند شد نشست ماهم لباسش را بتنش کرده و به حرم آوردیم.
عشق حسین علیه السّلام
یکى از بزرگان هند براى مجاورت آقا ابى عبداللّه الحسین علیه السّلام به کربلا آمد، در این مدت شش ماهى را که در کربلا بود اصلا از منزل بیرون نیامد حتى به صحن و سراى و حرم مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام هم قدم نگذاشت و هر وقت که اراده زیارت عزیز زهرا سلام اللّه علیها داشت مى رفت بالاى بام خانه و از آنجا بحضرت سلام میداد و زیارت می نمود.
این خبر به گوش عالم بزرگوار و برجسته آن عصر مرحوم سید مرتضى رضوان اللّه تعالى علیه رسید، حضرت سید مرتضى رضوان اللّه تعالى علیه بمنزل آن بنده خداى هندى آمد و او را ملامت و سرزنش نمود، و فرمود: از آداب زیارت درمذهب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام اینست که داخل حرم شوى و عتبه و ضریح را ببوسى و این طریقه اى که تودارى از براى کسانى است که در شهرهاى دور دست هستند و راهى به این حرم مطهر ندارند و دستشان از اینجا کوتاه است. آن بنده خداى هندى وقتى این حرفها را شنید گفت: اى سید هر چه از مال و منال دنیا می خواهى بتومیدهم ولى این خواهش را از من مکن و مرا از رفتن به صحن و حرم معاف دار، سید مرتضى از این سخن متغیر شد و فرمود: من براى مال دنیا این حرف را نزدم و اگر کسى این عمل را انجام ندهد بدعت کرده و کسى را که دستور مرا اجرا نکند. منکر میدانم.آن بنده خداى هندى وقتى این حرف را شنید آه سردى از جگر پردرد کشید سپس از جا حرکت کرد و به حمام رفت غسل زیارت کرد وبهترین لباسهاى خود را پوشید و از خانه باپاى برهنه باسکینه و وقار بیرون آمد و باخشوع و خضوع تمام و باناله و گریه متوجه حرم حضرت ابى عبداللّه الحسین  علیه السّلام شد تا اینکه به در صحن مطهر آقا سید الشهداء علیه السّلام رسید به خاک افتاد و عتبه شریف را بوسید سپس ترسان و لرزان برخواست مانند جوجه گنجشکى که آن را در هواى سرد در آب انداخته باشند بارنگ و روى زرد و مانند کسى که ثلث روحش خارج شده باشد تا آنکه وارد کفشدارى مطهر گردید باز مقابل درب حرم بسجده افتاد و زمین را بوسید مثل کسیکه در حال نزع جان و احتضار باشد برخواست خود را بر طرف ایوان مقدس حضرت کشید و با تمام مشقت و سختى خود را به در رواق رسانید و تا چشمش به قبر مطهر حضرت سید الشهداء  علیه السّلام افتاد آه اندوهناکى کشید و ناله جانسوزى مثل کسیکه بچه مرده داشته باشد زد، سپس باصداى بلند و دلگداز گفت اَهذا مَصْرَعَ سَیدالشهداء اَهذا مَقتل سید الشهداء یعنى اینجاست جاى افتادن حسین  علیه السّلام است ؟ آیا اینجا جاى کشته شدن حسین  علیه السّلام  است سپس فریادى زد و افتاد و جان بجان آفرین تسلیم نمود و بشهداى آن زمین ملحق گردید رحمة اللّه علیه.
کبوترها

نتیجة العلماء الاعلام حاج میرزا اسماعیل بن الحاج میرزا لطفعلى بن میرزا احمد مجتهد تبریزى فرمود:   یکى از رفقاى اهل تبریز که برادر مشهدى حسین ساعت ساز تبریزى که در صحن و سراى حایر آقا ابى عبداللّه الحسین علیه السّلام بود و در یکى از حجرات آن ساعت سازى میکرد و از اعتبار خوبى هم در این باب برخوردار بود، اتفاقى مبتلا به فلج شد و مدتى هم معالجه کرد ولى نتیجه اى نگرفت دیگر به دکترها مراجعه نکرد و از عافیت مایوس ‍ گردید مردم او را سرزنش کردند که چرا معالجه نمى کنى با اینکه این مرض قابل معالجه است و امید بهبودى هست.
گفت من از شفا مایوسم. سبب یاس را پرسیدند؟ گفت: من در این حجره ساعت سازى میکردم و این کبوترها خیلى به حجره مى آمدند و اسباب و اثاثیّه مرا مى شکستند و مرا اذیت مى کردند. یک روز باخود خیال کردم که این کبوترها بلا صاحب و صحرایى هستند و صید کردن آنها جایز است، روزى یک جفت از آنها مى گرفتم و با عیال و اهل بیتم مى خوردیم، و این کار دو سود داشت یکى اینکه گوشت رایگان خورده ایم دوم اینکه اذیت آنها کمتر مى شود، پس ‍ دامى براى آنها پهن کرده و آنها را صید کردم و به این ترتیب روزى دوتا کبوتر صید مى نمودم مدتها از این کارگذشت. یک شب در عالم خواب آقا سیدالشهداء علیه السّلام را زیارت نمودم که ناراحت به من نگاه کرده و فرمود این کبوترها از تو شکایت دارند، آنها را اذیت مکن، تا این حرف را شنیدم ترسیدم و هراسان از خواب برخواستم و از کرده خود پشیمان و تائب گردیدم مدتى این کار را رها کردم تا آنکه نفس مرا اغواء نمود که به خواب اعتبارى نیست و در این باب شرعا جایز است باز شروع به صید کبوترها نمودم و مى خوردیم تا آنکه باز یک شب دیگر عزیز زهرا آقا سید الشهداء علیهماالسّلام را در خواب دیدم که تندتر از دفعه قبل به من نظر مى کند و فرمود این کبوترها به من پناه آورده اند مگر نگفتم آنها را اذیت مکن و الا تو را اذیت مى کنم باز ترسان و هراسان از خواب بیدار شدم نادم و تائب شدم. دوباره پس از مدتى باز نفس اماره در مقام وسوسه برآمد که این خواب بوده و معلوم نیست صحیح باشد و ما هم مجاورین در خانه آن حضرت هستیم و پناه به او آورده ایم و چطور مى شود که کبوتر صحرایى را از ما منع نمایند و ما را به جهت آنها اذیت کنند باز به عمل سابق برگشتم دامى گذاشتم و دوباه مشغول صید شدم و این ناخوشى عارضم شد که جزاى آن کار است.
درخت خون گریه مى کند
شگفت انگیزتر اینکه آثار دگرگونى اجسام از شهادت آقا امام حسین علیه السّلام پس از گذشت چهارده قرن هنوز در گوشه و کنار به چشم مى خورد یکى از آنها جارى شدن خون از درخت چنار زر آباد است. زر آباد یکى از قصبات قزوین و در نزدیکى قلعه الموت است که هر سال روز عاشورا هزاران نفر براى مشاهده چنار خونبار به آنجا مى روند و روان شدن خون را از درخت به چشم خود مى بینند.آیة اللّه فقید سید موسى زرآبادى در کتاب کرامات به تفصیل از جارى شدن خون از درخت چنار در روز عاشورا گفتگو کرده از پدرش سید على و از جدش سید مهدى نقل کرده که در هیچ سالى این موضوع تعطیل نشده است، این کتاب چاپ شده و خطّى آن در کتابخانه پسرش سید جلیل زرآبادى در قزوین موجود است. آیة اللّه مظفّرى فشرده آن را در کتاب ایضاح الحجّة آورده است مرحوم آیة اللّه العظمى مرعشى نجفى در حاشیه عروه به هنگام بر شمردن خون هاى پاک مى نویسد: همچنین است خونى که از درختى موجود در قریه زرآباد از توابع قزوین خارج مى شود. نویسنده سطور مقدمةً خصائص الحسینیه سال گذشته با جمعى از دوستان به زرآباد رفته و روان شدن خون را از این درخت با چشم خود دیده است و از خوانندگان کتاب دعوت مى کند که روز عاشورا را به زرآباد رفته این درخت را با چشم خود ببینید این درخت در کنار قبر مطهر امام زاده اى مشهور به على اصغر بن موسى بن جعفر ع قرار دارد و ظاهرا بیش از ششصد یا هفتصد سال از عمرش گذشته است در سال گذشته که این ناچیز افتخار حضور داشته درست لحظه اذان صبح خون جارى شد و بیش ‍ از چهار ساعت ادامه داشت.
بدن حضرت رقیه سلام الله علیها
مرحوم شیخ احمد کافى فرمود:   مرحوم سید هاشم رضوان اللّه تعالى علیه یکى از علماء بزرگ شیعه شام بود که سه دخترداشته، مى گوید یکى از دخترهایم خواب رفت یک شب بیدار شد صدا زد:   بابا در شب بى بى رقیه را خواب دیدم. بى بى به من فرمود:  دختر به بابات سیدهاشم بگو آب آمده در قبر من و بدن من نارحت است قبر مرا تعمیر کنید. بابا اعتنائى نکرد، مگر مى شود با یک خواب دست به قبر دختر امام حسین ع زد .فردا شب دختر و سطى همین خواب را دید: باز بابا اعتنایى نکرد. شب سوم دختر کوچولوى سید این خواب را دید شب چهارم خود سید هاشم مى گوید خوابیده بودم یک وقت دیدم یک دختر کوچولو دارد مى آید این دختر از نظر سِنّى کوچک است اما آنقدر با اُبهت است باصولت و جلالت دارد مى آید رسید جلوى من به من فرمود سید هاشم مگر بچه هایت به تو نگفتند که من ناراحتم قبر مرا تعمیر کن ؟گفت:   من با وحشت از خواب پریدم رفتم والى شام را دیدم جریان را گفتم والى نامه نوشت به سلطان عبد الحمید، سلطان جواب نوشت براى والى که ما جرات نمى کنیم اجازه نبش قبر بدهیم به همین آقاى سید هاشم بگوئید خودش اگر جرات مى کند قبر را نبش کند و بشکافد پائین برود قبر را تعمیر کند مادست نمى زنیم سید هاشم چند تا از علماى شیعه را دید، اینها حرم را قُرُقْ کردند، ضریح را کنار گذاشتند کلنگ به قبرزدند، مقدار کمى که قبر را کندند آثار رطوبت پیدا شد، پائین تر رفتند، دیدند آب آمده در قبر بدن بى بى در کفن لاى آب افتاده، سید هاشم رفت پائین دستهایش را برد زیر بدن این سه ساله، بدن را با کفن از توى آبها آورد بیرون، روى زانویش ‍ گذاشت، آب قبر را کشیدند، نزدیک ظهر شد، بدن را گذاشتند در یک پارچه سفید نماز خواندند، غذا خوردند، دو مرتبه آمد بدن را گرفت روى دستش، تا غروب اینها مشغول بودند، تا سه روز قبر را تعمیر کردند، و به جاى آب گُلاب مصرف مى کردند، و گِل درست مى کردند و قبر را مى ساختند، جلوگیرى از آن آبها شد و قبر ساخته شد، یک تکه پارچه دیگر سیدهاشم از خودش آورد، روى کفن انداخت، بدن را برداشت، در قبر گذارد. علماى شیعه مى گویند دراین چند روز همه گریه مى کردند سید هاشم هم همینطور، اما روز سوم وقتى سید هاشم بدن را در قبر گذاشت و آمد بیرون دیگر داد مى زد گفتم سید هاشم چى شده چرا فریاد مى زنى ؟ گفت به خدا دیدم آنچه شنیده بودم، این کلمه را بگویم امروز آتشت بزنم هِى داد مى زد رفقا به خدا دیدم آنچه شنیده بودم. گفتیم سید هاشم چه دیدى ؟ گفت به خدا وقتى این بدن را بردم در قبر دستم را از زیر بدن بیرون کشیدم یک مقدار گوشه کفن عقب رفت دیدم هنوز بدنش ‍ کبود و سیاه است، هنوز جاى آن تازیانه ها روى بدن این سه ساله باقى است.

 


جستجو
عضویت
اوقات شرعی

اوقات شرعی به افق کرمان

اذان صبح 04:24:24
طلوع خورشید 05:43:23
اذان ظهر 11:23:43
غروب خورشید 17:03:40
اذان مغرب 17:19:45
نظر سنجی
نظر شما در مورد وب سایت مهدی الامم چیست ؟