وب سایت فرهنگی مذهبی مهدی الامم

شرح زيارت عاشورا(15)

شرح زيارت عاشورا(15)
زمان انتشار :
یکشنبه 19 آبان 1392 | 21:18
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علي ذلک اللهم العن العصابة التي جاهدت الحسين و شايعت و بايعت و تابعت علي قتله اللهم العنهم جميعا

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علي ذلک اللهم العن العصابة التي جاهدت الحسين و شايعت و بايعت و تابعت علي قتله اللهم العنهم جميعا

پروردگارا! بر اولين کسي که در حق محمد و آل محمد ستم کرد و بر آخرين ظالمي که از آن ظالم نخستين پيروي کرد لعنت فرست.

بار الها! بر آن جماعتي که با حسين به جنگ برخاستند و بر قتل او مشايعت نموده بيعت و متابعت کردند لعنت فرست. پروردگارا! بر همه‏ آنان لعنت فرست.

گروه‏هاي ظالم‏

در اين فراز زيارت، چهار گروه لعنت شده‏اند:

اول ظالم بر محمد و آل پاکش

حضرت علي عليه‏السلام در خطبه‏ شقشقيه، فرمود:

به خدا قسم آگاه باشيد که پسر ابي‏قحافه خلافت را مانند پيراهن پوشيد و حال آن که مي‏دانست من براي خلافت از جهت کمالات علمي و عملي مانند قطب وسط آسياب هستم (زيرا حرکت آسياب، بستگي به ميخ آهني وسط آن دارد و بدون آن، خاصيت آسيابي نخواهد داشت) معارف الهي از سينه‏ام چون سيل سرازير است و هيچ مرغ بلند پروازي در پرواز، به بلندي مقام من نمي‏رسد.

ولي به ناچار از آن چشم پوشيدم و کناره گرفتم و بر سر دو راه ماندم يا دست تنها به مبارزه برخيزم و يا صبر کنم و از جنگ با کوردلان پرهيز نمايم.

در اين صورت است که سالخوردگان، فرتوت و ناتوان مي‏شوند و کودکان، پير مي‏گردند و دين دار تا ديدار با پروردگارش، در رنج و مصيبت است...

تا آن جا که فرمود:

تا اين که اولي (ابي‏بکر) راه خود را به انتها رساند. آن گاه خلافت را بعد از خودش به ابن‏الخطاب (عمر) سپرد.

سپس امام علي عليه‏السلام به شعر «اعشي» استشهاد فرمود.

«فرق است بين روزي که در پشت شتر نشسته و با سختي‏ها مبارزه مي‏کردم»

«و روزي که با حيان برادر جابر در ناز و نعمت مي‏گذرانيدم»

و سپس حضرت ادامه فرمود:

تا اين که عمر بن خطاب هم راه خود را پيمود و پيش از مرگ، امر خلافت را در جماعتي قرار داد که خواست يکي از آنان من باشم و امر را واگذار به شوري نمود (که عثمان هم يکي از آن‏ها بود)

خدايا! داد از آن شورا که آن جا در سنجش مقام من با ابوبکر شک روي داد تا آن حد که مرا در رديف اين‏ها پنداشتند.

با اين حال براي مصلحت اسلام صبر کردم و با فراز و نشيب آن‏ها خود را تطبيق دادم.

ولي شورا يکي از روي حسد و کينه از من برگشت و ديگري به طرفداراي از داماد خود اقدام کرد و حوادث ديگر که مايل نيستم آن‏ها را بازگو کنم! تا اين که سومي يعني عثمان بن عفان به خلافت برخاست، در حالي که شکم و دو پهلوهايش باد کرده بود و جز خالي کردن و خوردن کاري نداشت!! افراد قبيله و پسران پدرش با او هم دست شدند، به جان بيت المال مسلمين افتادند، مانند شتري که گياهان تر و تازه‏ بهاري را مي‏خورد.

آري! مال خدا را با حرص و ولع و با تمام دهان مي‏خوردند تا زماني که رشته کار از دست خليفه به دررفت و داستان به کشته شدنش انجاميد و شکمبارگي و غرور او، وي را بر زمين زد.

ادامه دهندگان ظلم‏

کساني که راه اولين ظالم را ادامه دادند؛ خانه‏ امام علي عليه‏السلام را آتش زدند و در به پهلوي دختر پيامبر کوبيدند؛ فاطمه عليهاالسلام و فرزندش محسن را شهيد کردند؛ فدک را غصب و منصب علي عليه‏السلام را تصاحب کردند.

در اين جا مناسب است با استناد به منابع اهل تسنن، به پاره‏اي از ستم‏هايي که بر دختر پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم روا داشتند، اشاره گردد؛ هر چند بعضي از آن منابع، اخيراً از تحريف نيز در امان نمانده است.

نظر اهل تسنن درباره‏ آتش زدن در خانه‏ فاطمه سلام الله علیها

ابن‏قتيبه دينوري - از دانشمندان اهل سنت - و ديگر کساني که در روايت کردن خويش به دروغگويي متهم نيستند، نوشته‏اند:

ابوبکر به اين هم بسنده نکرد تا آن که عمر را به در خانه‏ علي و فاطمه فرستاد. عباس و گروهي از بني هاشم نيز که به مرگ پيامبر و سوگواري برپا داشتن مصيبت عظيم او مشغول بودند، نزد آنان حضور داشتند. دستور داد اگر براي بيعت بيرون نيامدند، آتش بيفروزند.

سيد بن طاووس رحمه الله مي‏نويسد:

اين چيزي است که تا آن جا که من مي‏دانم نه از انبياء و نه از اوصياء پيشين و پسين و نه از پادشاهان شهره در سنگدلي و ستمراني و نه از فرمانروايان کفر پيشه، هيچ يک چنان نبوده که براي بيعت ستاندن از تعلل ورزان، گروهي را برانگيزند تا آن‏ها را به آتش بسوزانند يا تهديد به کشتن و ضرب و شتم نمايند.

به نظر من، نبوده پادشاه، پيامبر يا فرمانروايي چيره بر مردم که آنان را از فقر به غنا برساند، از خفت و ذلت برهاند، به سعادت دنيا و آخرت رهنمون کند و با پيامبري خويش مرزهاي ستمکاران را براي آنان فتح کند و آن گاه بميرد و دردانه دختري از خود به جاي نهد و به آنان بگويد: او سرور زن‏هاي هر دو جهان است و دو کودک تقريبا هفت ساله با او باشد، آن گاه پاداش چنين پيامبر يا فرمانروايي، اين باشد که رعيتش، آتش برافزوند تا آن دختر و فرزندانش را که به منزله‏ روح و پاره‏ تن او بودند، بسوزانند.

   امام علي عليه‏السلام وقتي بهانه‏جويي و بي‏وفايي آن مردم را ديد، در خانه نشست و قرآن کريم را که در پاره‏هاي کاغذ، چوب، استخوان، کنف، لباس و سنگ نوشته بودند، گردآوري نمود و در پوششي نهاد و مهر کرد و بر مزار رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آورد و آن را بر زمين نهاد.

سپس دو رکعت نماز گزارد و هديه بر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نمود و به سوي مردم رفت.

اجتماع مردم در مسجد النبي

همه در مسجدالنبي صلي الله عليه و آله و سلم گرد ابوبکر جمع شده بودند.

علي عليه‏السلام با صداي بلند فرمود:

مردم، بعد از وفات رسول خدا، من به غسل او مشغول بودم، و بعد هم پيوسته به قرآن، تا آن که تمامش را در يک پوشش گرد آورده‏ام. خداوند آيه‏اي از قرآن را بر رسولش نازل نفرموده است مگر آن که آن را جمع کرده‏ام.

هم چنين آيه‏اي از قرآن وجود ندارد، مگر اين که رسول خدا آن را برايم خوانده و تأويلش را به من آموخته است... براي آن که فردا نگوييد آن را رها کرديم و از ياد برده‏ايم... روز قيامت نگوييد که من شما را به ياري خويش نخوانده‏ام! نگوييد که حقم را به يادتان نياورده‏ام! نگوييد که شما را به کتاب خدا از آغاز تا پايانش دعوت نکرده‏ام!

عمر گفت:

ما با وجود قرآني که خود داريم، از آن چه ما را به آن مي‏خواني بي‏نيازيم.

در روايت ديگري آمده است، عمر گفت: رهايش کن و پي کار خود برو!

امام علي عليه‏السلام فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به شما فرمود:

من دو گنجينه‏ نفيس را در ميان شما بر جاي مي‏گذارم: کتاب خدا و عترت و اهل بيتم.

اين دو از يکديگر جدا نمي‏شوند تا اين که بر حوض کوثر به من باز مي‏گردند.

امام علي عليه‏السلام در ادامه فرمود:

اگر آن چه را آورده‏ام، پذيرفتيد، مرا هم به همراهش بپذيرد تا بر اساس آن چه خدا در آن نازل کرده، بين شما فرمان برانم. من بهتر از شما، تأويل، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه و حلال و حرامش را مي‏شناسم.

عمر گفت:

آن را با خودت ببر، تا نه او از تو جدا شود و نه تو از او جدا گردي. ما نه به علم تو نياز داريم و نه به آن چه در قرآن توست.

علي به خانه برگشت

امام علي عليه‏السلام با قرآن به خانه بازگشت، در محراب عبادت خود نشست، قرآن را بر دامان نهاد و با چشماني اشکبار آن را خواند. برادرش عقيل بن ابي‏طالب آمد، ديد آن حضرت مي‏گريد، گفت:

برادر، چه شده، خداوند چشمانت را نگرياند، چرا گريه مي‏کني؟

امام علي عليه‏السلام فرمود:

برادر، به خدا سوگند، از کار قريش مي‏گريم. مي‏گريم چون به سوي گمراهي مي‏روند و ستيزه جويانه، چموش و سرکشانه در بيابان گمراهي مي‏تازند. اينان چنان که پيش از من براي جنگ با رسول خدا متحد شده بودند، اينک نيز بر نبرد با من متحد شده‏اند. جزادهندگان، قريش را از سوي من جزا دهند که اينان پيوند خويشي با مرا گسستند و حق جانشيني پسر عمويم را از من ربودند.

سپس آن حضرت به شدت گريست و آيه‏ (انا لله و انا اليه راجعون) را به زبان جاري کرد.

تازيانه‏هاي عمر به بازوان فاطمه

ابوبکر از عمر نرم‏تر، سازشکارتر، مکارتر و ژرف بين‏تر بود، و عمر از ابوبکر سنگدل‏تر، خشن‏تر و ستمکارتر.

ابوبکر گفت: چه کسي را به سوي علي براي بيعت بفرستيم؟

عمر جواب داد: قنفذ را مي‏فرستيم.

قنفذ مردي درشت‏خو، بدسخن، خشک و از آزاد شده‏هاي مکه و از طايفه‏ فرزندان «عدي بن کعب» بود. قنفذ همراه عده‏اي رفت و از علي عليه‏السلام اجازه خواست. آن حضرت اجازه نداد. قنفذ نزد عمر رفت.

عمر گفت: دوباره برويد، اگر اجازه داد که هيچ وگرنه بدون اجازه وارد خانه شويد!

رفتند و دوباره اجازه خواستند. فاطمه عليهاالسلام فرمود:

شما را سوگند مي‏دهم که بي‏اجازه به خانه‏ام وارد نشويد.

عمر با خشم فراوان فرياد زد: ما را با زن‏ها چه کار؟

عمر به اطرافيان خود دستور داد، هيزم خشک جمع کنند. هيزم‏ها را به کمک عمر آوردند و دور خانه‏ علي قرار دادند. حضرت علي، فاطمه و حسنين عليهم‏السلام درون خانه بودند.

عمر نعره‏ بلندي زد تا علي و فاطمه بشنوند:

علي، به خدا قسم، بايد از خانه بيرون بيايي و با خليفه‏ رسول خدا بيعت کني وگرنه تو را به آتش مي‏کشم.

فاطمه عليهاالسلام برخاست و فرمود: عمر، ما را با تو چه کار؟!

عمر گفت: در را باز کن وگرنه خانه را بر شما به آتش مي‏کشم.

فاطمه عليهاالسلام فرمود:

عمر، مگر از خدا نمي‏ترسي که مي‏خواهي به خانه‏ام وارد شوي؟!

عمر نخواست برگردد. آتش را طلبيد و در خانه را به آتش کشيد. عمر در را هل داد و وارد خانه شد. فاطمه در مقابلش ايستاد، فرياد زد: بابا رسول خدا!

عمر شمشيرش را با غلاف بلند کرد. آن را به پهلوي بانو زد. بانو فرياد برآورد: بابا

عمر تازيانه را بلند کرد و به بازوي فاطمه زد.

بانو ضجه برآورد و فرمود:

يا رسول الله، بعد از تو، ابوبکر و عمر چه بدرفتاري را از خود به جاي نهادند.

حضرت علي عليه‏السلام از جا برخاست، گوشه‏ لباس عمر را گرفت و او را به زمين کوبيد و بيني و گردن عمر را به خاک ماليد و مي‏خواست او را بکشد که سخن رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و سفارش او را به ياد آورد.

قنفذ ملعون با يارانش به خانه يورش بردند و ريسمان به گردن علي انداختند.

فاطمه و محسن، شهيدان راه ولايت‏

فاطمه عليهاالسلام آمد و کنار در و ميان علي و آنان فاصله شد. قنفذ او را با تازيانه زد. وقتي که فاطمه وفات کرد، از ضربه قنفذ - لعنة الله عليه - در بازويش چيزي مثل دمل روييده بود. قنفذ، آن حضرت را به پشت چوبه کنار در هل داد و در را به روي حضرت فشرد؛ چنان که استخوان‏هاي پهلويش شکست و محسن سقط شد. بعد از آن فاطمه عليهاالسلام پيوسته در بستر آرميده بود تا به شهادت رسيد.

يار تنهاي ولايت‏

فاطمه عليهاالسلام بين شوهر خود و مردم ايستاد و فرمود:

به خدا قسم، نمي‏گذارم که پسر عمويم را ستمگرانه بر زمين بکشيد. واي بر شما! چه زود در حق اهل بيت، به خدا و رسولش خيانت ورزيديد!

مگر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شما را به پيروي و دوستداري به ولايت ما سفارش نفرمود که خداي تعالي فرموده:

به ازاي آن [رسالت] پاداشي از شما خواستار نيستم، مگر دوستي درباره‏ خويشاوندان.

امام علي عليه‏السلام را کشان کشان بردند تا به ابوبکر رسيدند.

عمر با شمشير بالاي سر علي عليه‏السلام ايستاده بود. خالد بن وليد، ابوعبيده بن جراح، سالم (برده‏ آزاد شده‏ ابوحذيفه) معاذ بن جمل، مغيرة بن شعبه، اسيد بن حضير، بشير بن سعد و ساير مردم گرد ابوبکر، با سلاح ايستاده بودند.

نفرين فاطمه

فاطمه عليهاالسلام بيرون آمد و فرمود:

ابوبکر، مي‏خواهي شوهرم را بکشي؟! به خدا سوگند، اگر دست از او برنداري، موهايم را پريشان مي‏کنم؛ گريبنام را چاک مي‏زنم و بر مزار پدرم مي‏روم و خدايم را با ضجه صدا خواهم زد.

فاطمه عليهاالسلام دست حسن و حسين عليهاالسلام را گرفت و خواست به طرف مزار پيامبر برود. علي عليه‏السلام به سلمان فرمود:

دختر محمد را درياب! من دارم مي‏بينم که ستون‏هاي مدينه به لرزه درآمده است. به خدا سوگند، اگر مويش را پريشان کند و گريبانش را چاک زند و به مزار پدرش برود و خدايش را با شيون و ضجه صدا بزند، بي‏درنگ مدينه با تمام ساکنانش در خاک فروخواهند رفت.

سلمان رحمه الله مي‏گويد: سوگند به خدا پايه‏هاي ديوار مسجد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از جا کنده شد به طوري که مي‏توانست از زير آنها کسي عبور کند. نزديک دختر پيامبر آمدم، راه را بر بانوي مظلومه بستم و عرض کردم:

خانم بزرگ و مولاي من خداوند تبارک و تعالي، پدرت را رحمت براي امت قرار داده، مبادا با دعاي شما عذاب نازل شود.

فاطمه عليهاالسلام فرمود:

سلمان، مي‏خواهند علي را بکشند، و من براي آن شکيبي نخواهم داشت. رهايم کن تا به مزار پدرم بروم، موهايم را پريشان سازم، گريبانم را بدرم و ضجه‏ام را به خدايم برسانم.

سلمان عرض کرد:

مي‏ترسم زمين، مدينه را در خود ببلعد، علي مرا به سوي شما فرستاده است و به شما فرمان مي‏دهد تا به خانه باز گرديد و از تصميم خود چشم بپوشيد.

فاطمه عليهاالسلام فرمود:

اگر علي فرمود که باز گردم و صبر کنم، حرف او را مي‏شنوم و از فرمانش اطاعت مي‏کنم.

فاطمه عليهاالسلام به مسجد رفت و خود را به علي عليه‏السلام رساند تا او را برهاند؛ اما نتوانست. به مزار پدرش بازگشت و سوزناک و سوگمندانه اشعاري سرود و فرمود:

واي، دريغ از تو، باباي من! واي از داغ حبيبت، ابوالحسن، همان امين تو؛ همان پدر نوه‏هايت، حسن و حسين؛ همان که از کودکي او را پروردي و در بزرگي برادرش بودي؛ همان که بزرگ‏ترين کسي بود که دوستش مي‏داشتي؛ همان دوست داشتني‏ترين يارت که اسلامش نخستين و پيش از همه بود؛ و به سوي تو، برترين مردمان، هجرت کرد. ببين، چگونه او را چون شتري به بند کشيده‏اند!

سپس آن حضرت ناله‏اي دردناک از عمق جان برکشيد، گريست و فرمود:

واي يا محمد! افسوس يا حبيب من! دريغا باباي من! واي يا ابوالقاسم! افسوس يا احمد! دريغ از بي‏ياوري! آه از بي‏فريادرسي! واي از اين غم بي‏انتهاي من! از اندوهي که دارم! آه از اين مصيبت! واي بر اين روز شوم.

اشک در چشمان علي

عمر در زمان خلافتش، نيمي از اموال تمام کارگزاران خود را گرفت، اما قنفذ را استثناء کرد.

عباس از علي عليه‏السلام پرسيد: فکر مي‏کنيد چرا عمر از قنفذ هم چون ديگر مزدوران خود، غرامتي نستانده است؟

علي عليه‏السلام به اطراف خود نگريست، چشمانش در اشک فرونشست و فرمود:

به پاداش ضربه‏ تازيانه‏اي که به فاطمه زد؛ ضربه‏اي که فاطمه را شهيد کرد، پس از شهادت، اثر

ضربه همچون دمل بر بازويش ماند.

ستم‏هاي عمر به روايت خودش‏

عمر، در نامه‏اي دوستانه، به معاويه چنين نوشت:

به خانه‏ علي آمدم. هم رأي شده بوديم که او را از خانه بيرون کنيم.

کنيزش گفت: من فضه‏ام.

گفتم: مردم همه جمع شده‏اند. به علي بگو بيايد با ابوبکر بيعت کند.

گفت: اميرالمؤمنين، علي مشغول است.

گفتم: اين حرف‏ها را رها کن. به او بگو بيايد بيرون، وگرنه ما داخل مي‏شويم و او را به زور بيرون خواهيم آورد.

فاطمه بيرون آمد و پشت در ايستاد و گفت: اي گمراهان درغگو، چه مي‏گوييد؟! چه مي‏خواهيد؟!

گفتم: فاطمه!

گفت: چه مي‏خواهي عمر؟

گفتم: چه شده پسر عمويت خود در پرده نشسته است و تو را براي پاسخ گويي فرستاده؟!

گفت: بدبخت! سرکشي تو مرا بيرون کشانده است، تا حجت را بر تو و هر گمراه نفس پرستي تمام کنم.

گفتم: اين حرف‏هاي بيهوده را رها کن...

گفت: بي‏مهر، بي‏عزت! با حزب شيطان مرا مي‏ترساني، عمر؛ همان حزب شيطاني که سست پايه است.

گفتم: اگر بيرون نيامد، با هيزم بسياري برمي‏گردم... من خودم خانه را آتش مي‏زنم.

فاطمه گفت: دشمن خدا! دشمن رسول خدا! دشمن اميرالمؤمنين!

فاطمه دست خود را بر در زد و نمي‏گذاشت آن را باز کنم.

گوشت روي دستش را کندم که سخت بر من گران آمد. با تازيانه به انگشت و دست او زدم و او را به درد آوردم.

گريه و آهي از عمق جان او، دلم را تکان داد که نزديک بود مرا نرم سازد و از همان جا باز گردم... بر در خانه لگد زدم.

فاطمه سينه و شکم خود را به در چسبانده و در را سپر قرار داده بود. ناله‏اي از جگر برآورد که وقتي به گوشم خورد، پنداشتم مدينه را زير و رو کرد.

گفت:آه پدر جانم، رسول خدا، اين گونه با حبيبه و دخترت رفتار مي‏کند. آه، فضه، به سويم بيا و مرا درياب؛ به خدا سوگند، فرزندي را که در رحم داشتم، کشت.

عمر در ادامه، جريان را چنين شرح مي‏دهد:

شنيدم که درد زايمان او را گرفته و به ديوار تکيه زده بود. در را فشار دادم و وارد شدم.

فاطمه به سويم آمد با حالتي که ديدگانم تاريک گشت. از روي همان مقنعه چنان سيلي به صورتش زدم که گوشواره‏اش پاره شد و بر زمين افتاد...

از زبان فاطمه

ديلمي در ارشاد القلوب به نقل از فاطمه عليهاالسلام چنين مي‏نويسد:

هيزم بسياري را بر در خانه جمع کردند و آتش آوردند تا در را با ما بسوزانند. من پشت چوبه کنار در ايستادم.

آنان را به خدا و پدرم سوگند دادم که دست از ما بردارند و ياريمان کنند.

عمر تازيانه را از دست قنفذ، غلام ابوبکر، گرفت و آن را چنان بر بازوي من زد که چون دملي ورم کرد.

با پاي خود به در خانه لگد زد و آن را به من که حامله بودم، کوبيد.

با صورت بر زمين افتادم. شعله‏هاي آتش زبانه کشيد و صورتم را سوزاند. عمر با دستش، چنان سيلي بر من زد که گوشواره از گوشم بر زمين افتاد، درد زايمان مرا در خود گرفت و محسن بي‏گناه را سقط کردم.

در شب معراج‏

خداوند در شب معراج به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:

... بر دختر تو ستم مي‏رانند. او را محروم مي‏کنند و حقي را که براي او قرار مي‏دهي، غاصبانه از او مي‏گيرند.

با وجود اين که باردار است کتک مي‏زنند. بي اجازه به حريم و خانه‏اش وارد مي‏شوند. حقير و خوار شمرده مي‏شود.

چيزي را نمي‏يابد که راه را بر آنان ببندد. از ضربه‏اي که بر رحم او مي‏خورد، فرزندش را سقط مي‏کند. خودش نيز از آن ضربه وفات مي‏کند.

پيامبر فرمود:

انا لله و انا اليه راجعون؛ پروردگارا! پذيرفتم و گردن نهادم که توفيق و صبر از تو ريشه مي‏گيرد.

اعتراف اهل سنت به شهادت محسن

ميرحامد حسيني هندي، در کتاب عبقات الأنوار، به نقل از الوافي بالوفيات، تأليف صلاح الدين صفدي مي‏نويسد: استاد «جاحظ» در شرح زندگاني «نظام»، مي‏گويد: نظام گفته است:

پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم صراحتاً فرمودند که پيشواي بعد از او علي است. پيامبر او را معين کرد و ولايت علي را به صحابه فهماند، ولي عمر آن را براي ابوبکر پنهان داشت.

نظام ادامه مي‏دهد:

در روز بيعت، عمر چنان بر پهلوي فاطمه زد که محسنش را در رحم سقط کرد.

نورالدين بن عباس بن علي موسوي شامي، از دانشمندان اهل سنت، در کتاب ازهار بستان الناظرين في ذکر أولاد فاطمه عليهاالسلام درباره‏ فرزندان حضرت فاطمه عليهاالسلام چنين آورده است:

... و محسني داشت که سقط شد و از دنيا رفت.

لشکريان مقابل امام حسين

لشکرياني که ناجوانمردانه، کودک و جوان و پير و... را هدف تيرهاي جهل و بغض و کينه‏ خود قرار دادند و رسم ميهمان نوازي را در صحراي کربلا، با جام تشنگي پاس داشتند.

پس از کشتن فرزند رسول خدا، اهل بيت پيامبر را به اسارت گرفتند و ظالمانه‏تر اين که آن عزيزان خدا را، به عنوان گروهي که بر اسلام و مسلمين خروج کرده‏اند، منزل به منزل حرکت دادند.

همراهان لشکريان يزيد

گروه‏هايي که براي کشتن امام حسين عليه‏السلام، پيروي و هم‏کاري کردند، حتي آنان که در کربلا حضور نداشتند، اما به اين جريان مهم، تن داده بودند.

در روايتي از جابر بن عبدالله مي‏خوانيم که بعد از زيارت قبر امام حسين عليه‏السلام، خطاب به آن حضرت عرض کرد:

سوگند به آن که محمد را به نبوت برانگيخت، که ما شريکيم شما را در آن چه داخل شديد در آن.

عطيه مي‏گويد: به جابر گفتم:

چگونه ما با ايشان شريکيم، و حال آن که فرود نيامديم وادي را و بالا نرفتيم کوهي را و شمشيري نزديم و اما اين گروه، پس جدايي افتاد بين سر و بدنشان، اولادشان يتيم و زنانشان بيوه شدند.

جابر گفت: اي عطيه! شنيدم از حبيب خود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم که فرمود:

هر که دوست دارد گروهي را، با ايشان محشور شود، و هر که دوست داشته باشد عمل قومي را، در عمل ايشان شريک شود.

پس قسم به خداوند که محمد را به راستي برانگیخت، نيت من و اصحابم بر آن چيزي است که بر او امام حسين عليه‏السلام و يارانش گذشته است.

پس جابر گفت: من را به سوي خانه‏هاي کوفه ببريد.

پس چون پاره‏اي راه رفتيم، به من گفت: اي عطيه! آيا وصيت کنم تو را و گمان ندارم که برخورم تو را پس از اين سفر، و آن وصيت اين است که دوست دار، دوست آل محمد را، مادامي که ايشان را دوست دارد و دشمن دار دشمن آل محمد را تا زماني که دشمن است با ايشان، اگر چه روزه دار و نمازگزار باشند و مدارا کن با دوست آل محمد، اگر چه بلغزد از ايشان پايي، از بسياري از گناهان، و استوار و ثابت بماند پاي ديگر ايشان، از راه دوستي ايشان، همانا دوست ايشان به بهشت بازگشت نمايد، و دشمن ايشان باز گردد به دوزخ.

تقيه‏

به تناسب زمان و مکان، در نبرد با دشمن، بايد از تاکتيک مناسب بهره برد. براي مبارزه با دشمنان دين و حفظ ارزش‏هاي ديني و اسرار اهل بيت عليهم‏السلام، «تقيه» از اهميت قابل توجهي برخوردار است که ائمه معصوم عليهم‏السلام در اين باره سفارش‏هاي لازم را بيان کردند.

 

جستجو
عضویت
اوقات شرعی

اوقات شرعی به افق کرمان

اذان صبح 04:59:48
طلوع خورشید 06:24:05
اذان ظهر 11:34:03
غروب خورشید 16:43:57
اذان مغرب 17:01:26
نظر سنجی
نظر شما در مورد وب سایت مهدی الامم چیست ؟