وب سایت فرهنگی مذهبی مهدی الامم

جزیره خضراء، افسانه یا واقعیت داستان ابن انباری

جزیره خضراء، افسانه یا واقعیت داستان ابن انباری
زمان انتشار :
یکشنبه 10 دی 1391 | 10:58
در نقدهایی که دانشمندان بر جزیرۀ خضراء نوشته اند، غالباً سخن از قصۀ دیگری هم که «کمال الدین بن انباری» آن را نقل کرده است، به میان می آید.

فرزندان امام زمان علیه السّلام حاکمان جزایر سبز

در نقدهایی که دانشمندان بر جزیرۀ خضراء نوشته اند، غالباً سخن از قصۀ دیگری هم که «کمال الدین بن انباری» آن را نقل کرده است، به میان می آید. این داستان از بعضی جهات، مشابه داستان جزیرۀ خضر است. شاید برخی از این خوانندگان بخواهند که از اصلاینداستان هم مطلع شوند تا در هنگام مطالعه، بیشتر در فضای نقدها قرار بگیرند، از این رو تمامی آن را در اینجا نقل می کنیم.

کمال الدین احمد بن محمّد بن یحیی انباری در سال 543 (حدوداً نهصد سال پیش) می گوید: روزی در ماه رمضان در نزد «عون الدین یحیی بن هبیره» وزیر بودیم، گروه دیگری هم بودند. بعد از افطار، اکثر حضار، رخصت طلبیدند و رفتند و فقط عده ای مخصوص ماندند. در آن شب، کنار وزیر، مردی نشسته بود که وزیر، او را بسیار احترام می کرد و عزیز می داشت، من او را نمی شناختم. مجلس تمام شد و حاضران برخاستند که به منازل خود بروند. خدمتکاران وزیر، خبر دادند که باران به سرعت می بارد و راه عبور بر مردم بسته شده است. وزیر، مانع رفتن ما شد و دوباره همگی نشستیم. از هر باب سخنی به میان می آمد تا سررشته کلام به مذاهب و ادیان کشیده شد. وزیر در مذمت مذهب شیعه، بسیارتندروی می کرد و به پیروان این مذهب، بد می گفت. در این اثنا، شخصی که وزیر او را بسیار احترام می کرد و کنارش نشسته بود گفت: جناب وزیر، اگر اجازه دهید حکایتی را از شیعیان، که خودم با چشمانم دیده ام، نقل کنم. وزی، لختی به فکر فرو رفت و آنگاه اجازه داد.

پس از آنکه وزیر اجازه داد، آن مرد گفت: من در شهر «باهیه» که شهری بسیار بزرگ و با عظمت است، رشد کرده ام. این شهر، 1200 قریه دارد و عقل از کثرت جمعیت آن در حیران است. تمامی مردم آن شهر و قریه ها و جزایر اطرافش مسیحی هستند. من با پدرم به قصد تجارت از باهیه، بیرون آمدیم و سفر پر خطر دریا را اختیار کردیم. در هنگام حرکت بر روی دریا، دست تقدیر الهی، کشتی ما را به سوی جزایر سر سبز و خرّمی برد. در آن جزایر، بوستان های زیبا و جویبارها و چشمه سارهای پر آب زیادی دیده می شد. با تعجب از ناخدای کشتی، نام آن جزایر را پرسیدم، گفت: نمی دانم، زیرا تا کنون به این جزایر نیامده ام. چون به اولین جزیره رسیدیم از کشتی پیاده و وارد آن جزیره شدیم. شهری دیدیم بسیار تمیز و خوش آب و هوا و در نهایت لطافت و پاکیزگی. از مردم آنجا نام آن شهر را پرسیدیم. گفتند: نامش «مبارکه» و حکمرانش هم «طاهر» نام دارد.

گفتم: عمال و گماشتگان سلطان کجایند که اموال ما را ببینند و مالیات خود را بردارند و ما شروع به معامله و خرید و فروش کنیم. گفتند: حاکم این شهر گماشته و اعوان و انصاری ندارد، بلکه خود بازرگانان باید خراج خود را به خانۀ حاکم ببرند و به او بدهند. ما را راهنمایی کردند تا به منزل او رسیدیم. چون وارد شدیم مردی صوفیصفت و صافی ضمیر دیدیم که لباسی از پشم پوشیده و عبایی در زیرش انداخته و دوات و قلمی پیش خود نهاده است.

ما را که دید قلم به دست گرفت و شروع به نوشتن کرد. تعجب کردم، سلام کردیم و او جواب داد و ما را تکریم نمود. پرسید: از کجا آمده اید؟ ما وضعیت خود را برای ایشان شرح دادیم. او گفت: همه به شرف اسلام رسیده اید و توفیق تصدیق دین محمدی صلّی الله علیه و آله و سلّم یافته اید. گفتم: بعضی از ما بر دین موسی و عیسی راسخ هستیم. گفت: اهل ذمّه، جزیه خود را بدهند و بروند و فقط مسلمانان بمانند. ما که مسیحی بودیم، پدرم جزیۀ خود و مرا و سه نفر دیگر را داد و نُه نفر دیگر هم که یهودی بودند، جزیۀ خود را دادند. سپس به شهر دیگری به نام «زاهره» رفتیم، این شهر، بسیار زیبا و دلگشا، مشرف به دریا بود، طول و عرض این شهر پر سرور به اندازه ای بود که یک اسب تند رو کمتر از دو ماه نمی توانست آن را بپیماید. کوهی همچون نقره ای سفید آن شهر را احاطه کرده بود. صمیمیت و مهربانی در این شهر موج می زد، حتی گرگ و میش با هم انس و الفتی داشتند، اگر کسی حیوانی را به زراعت کسی می فرستاد، آن جانور حتی یک برگ از آن باغ و مزرعه نمی خورد و به جایی آسیبی نمی رساند. مردم آن بهترین آداب و رسوم اجتماعی را داشتند و در راستی و امانت و دیانت بی همتا بودند. آنان هیچ سخن لغو و بیهوده ای را بر زبان نمی راندند و غیبت و سخن چینی نمی کردند. هرگاه وقت نماز می شد و مؤذن بانگ نماز برمی داشت، همگی از مرد و زن به نماز حاضر می شدند. پس آنگاه به خدمت حاکم آن شهر رسیدیم. ما را به باغی آراسته و در مسان گنبدی عظیم و زیبا درآوردند. حاکم در آن مکان بر تختی نشسته بود و جمعی در خدمت او کمر اخلاص، بسته بودند. حدود هشت روز در خدمت آن حاکم بودیم.

پس از آن به طرف شهری حرکت کردیم که آن را «رابقه» می گفتند و حاکم آن «قاسم بن صاحب الامر» نام داشت. این شهر نیز همانند شهر پیشین بود. خلاصه، بعد از این سه شهر، دو شهر دیگر در این منطقه وجود داشت: یکی «صافیه» است و سلطان آن «ابراهیم بن صاحب الامر» نام دارد و دیگری «عناطیس» و سلطان آن «هاشم بن صاحب الامر» است. این دو شهر هم در زیبایی و دلگشایی، همانند آن سه شهر است.

آن مرد مسیحی، آنگاه به وزیر گفت: طول و عرض این پنج شهر، به اندازۀ یک سال راه است و جمعیت آن نامحدودند و همگی شیعه هستند. حاکمان این شهرها، فرزندان امام زمان هستند. در آن سالی که ما در آنجا بودیم، قرار بود که حضرت ولی عصر به شهر «زاهره» تشریف فرما شوند، مدتی انتظار آن حضرت را کشیدیم ولی عاقبت موفق به دیدارش نشدیم و روانۀ شهر و دیار خود شدیم اما دو نفر از ما به نام های «روزبهان» و «حسان» برای دیدار آن حضرت، در آنجا ماندند. چون این قصۀ عجیب به پایان رسید، وزیر از جا برخاست و به اتاق مخصوص خود رفت و سپس یکایک ما را طلبید و از ما قول گرفت که این قصه را برای هیچکس نقل نکنیم.

بحارالانوار، ج 53، ص 213-221؛ محدث نوری، نجم الثاقب (چاپ دوم، انتشارات آستان مقدس صاحب الزمان، قم-جمکران، 1412ق)، ص 300-380، با تلخیص و نگارشی نو از ما.

جستجو
عضویت
اوقات شرعی

اوقات شرعی به افق کرمان

اذان صبح 04:10:06
طلوع خورشید 05:28:43
اذان ظهر 11:30:48
غروب خورشید 17:32:27
اذان مغرب 17:48:15
نظر سنجی
نظر شما در مورد وب سایت مهدی الامم چیست ؟