وب سایت فرهنگی مذهبی مهدی الامم

از ضربت تا شهادت امیر المؤمنین علیه السّلام

از ضربت تا شهادت امیر المؤمنین علیه السّلام
زمان انتشار :
شنبه 5 مرداد 1392 | 21:14
شهادت اولین وصیِّ آخرین پیامبر در کتب پیامبران پیشگویی شده بود. همچنین حضرت رسول خاتم صلّی الله علیه و آله و سلّم درمناسبت های مختلف خبر از این مصیبت عظیم دادند.


شهادت اولین وصیِّ آخرین پیامبر در کتب پیامبرانپیشگویی شده بود. همچنین حضرت رسول  خاتم صلّی الله علیه و آله و سلّم  درمناسبت های مختلف خبر از این مصیبت عظیم دادند. امیرالمؤمنین علیه السّلام  نیز در طول زندگی بارها شهادت  خویش  را پیشگویی نمود و کیفیت آن را بیان فرمود.

خبرحضرت موسی علیه السّلام از شهادت

بحارالانوار : ج42،ص191

مردی یهودی نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام آمد و پرسید: وصی پیامبرتان می میرد یا کشته می شود؟ حضرت فرمود:«با ضربتی بر سر و محاسنی از خون خضاب شده کشته خواهد شد». یهودی گفت: راست گفتی، به خدا قسم این مطلب به خط هارون و املای حضرت موسی علیه السّلام نوشته شده است.

خبراز شهادت با ضربت شمشیر

کتاب سلیم بن قیس هلالی :ص363

روزی امیرالمؤمنین علیه السّلام از پیامبر صلّی الله علیه و آله وسلّم سوال کرد: یا رسول الله، پدر و مادرم فدایتان، آیا شما نیز شهید خواهید شد؟ حضرت فرمود:

آری . من با زهر، تو با شمشیر و محاسنی خونین، فرزندم حسن با زهر و پسرم حسین با شمشیر شهید خواهد شد.

همچنین پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، امیرالمؤمنین علیه السّلام را در آغوش گرفت و بوسید و فرمود: «پدرم فدای شهید تنها»، و نیز فرمود: یا علی، آسمان و زمین هنگام شهادت تو چهل سال گریه خواهند کرد.

خبر شهادت درجنگ خندق

بحارالانوار: ج42،ص195

روز خندق، عمرو بن عبدود ضربتی بر سر امیرالمؤمنین علیه السّلام زد و حضرت مجروح شد. پس از آنکه امیرالمؤمنین علیه السّلام عمرو را کشت، پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم زخم حضرت را بست و بر آن دمید و بهبود یافت. سپس فرمود :«من کجا خواهم بود روزی که محاسن تو از خون سرت خضاب می گردد؟»

خبر پیامبر صلّی الله علیه وآله و سلّم از قاتل و زمان شهادت

مناقب آل ابی طالب (شهرآشوب) :ج2،ص60. تاریخ مدینة دمشق : ج42،ص549. مدینة المعاجز :ج3،ص68. احقاق الحق:ج17،ص354. بحارالانوار : ج42،ص197،190. وفیات الائمة علیه السّلام : ص49.

پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود:«اولین شقی قاتل شتر حضرت صالح، و آخرین شقی کسی است که بر سر تو ضربت می زند». همچنین فرمود:«در محراب خانه ای از خانه های خدا، در ده روزِ آخرِ افضل ماه ها، بدترین مخلوق خداوند – که از قاتل شتر حضرت صالح پست تر است – بر پیشانی تو ضربتی می زند که محاسنت از خون آن خضاب می گردد.»

همچنین پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: یا علی، خداوند ولایت ما را برآسمان و زمین عرضه نمود و آنگاه که کوفه پاسخ مثبت داد به وسیلۀ قبر تو شرافت یافت. یا علی، بعد از آنکه به دست عبدالرحمان بن ملجم شهید شدی در بیرون کوفه بین غَرِیَّیٛن و ذَکَوات بیض (نام دو مکان در بیرون کوفه است)به خاک سپرده می شوی.

همچنین حضرت در حالی که می گریست فرمود: یا علی، برای آنچه دربارۀ تو در ماه رمضان حلال می شود، اشک می ریزم! تو را می بینم که برای پروردگارت نماز می خوانی و شقی اولین و آخرین بر پیشانی تو ضربتی می زند و از خون آن محاسنت خضاب می گردد. یا علی، هرکس تو را بکشد مرا کشته است، و هرکس بغض تو را داشته باشد بغض مرا دارد.

خبر شهادت درصفین

مدینة المعاجز: ج3،ص45

در جنگ صفین شایعۀ شهادت امیرالمؤمنین علیه السّلام در میان لشکر به گوش رسید. امام حسن علیه السّلام با تکذیب این خبر فرمود: ای مردم، امیرالمؤمنین علیه السّلام می فرماید:«مرا مردی از قبیله مُراد در کوفه به شهادت خواهد رساند».

خبر امیرالمؤمنین علیه السّلام از قاتل

نهج السعادة :ج1،ص308. تفسیر نور الثقلین :ج5،ص587

امیرالمؤمنین علیه السّلام درباره قاتل خویش فرمود :«او مردی گمنام و بی اصل و نسب است که با حقه و فریب و در غیر جنگ مرا خواهد کشت. وای بر مادر او که فرزندش شقی ترین فرد بشر است! او آرزو خواهد کرد که ای کاش مادرش او را به دنیا نمی آورد. او و قاتل شتر حضرت صالح همتای یکدیگرند».

همچنین حضرت این آیه را تلاوت می کرد:«اِذِ انٛبَعَثَ اَشٛقاها»(سوره شمس :آیه 11): «هنگامی که شقی ترین آنها برانگیخته شد»، که اشاره به ماجرای قاتل شتر حضرت صالح است. آنگاه به محاسن و سر خویش اشاره نموده می فرمود:«قسم به آنکه جانم به دست اوست، محاسنم از خون سرم خضاب خواهد شد».

خبر شهادت به معاویه

کتاب سلیم بن قیس هلالی: ص309

امیرالمؤمنین علیه السّلام در قسمتی از نامۀ خود به معاویه نوشت : ای معاویه! پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به من خبر داده که به زودی امتِ او محاسنم را با خون سرم رنگین خواهند نمود وشهید می شوم. تو بعد از من، فرزندم حسن را با زهر شهید می کنی و پسرت یزید نیز حسینم را به شهادت می رساند که این کار فقط از آن زنا زاده ساخته است.

پیمان نامه قتل امیرالمؤمنین علیه السّلام

مسیر زندگانی ابن ملجم و شقاوت او و عواملی که باعث گمراهی وی شد، مقدماتی بود که نتیجه اش اقدام او به قتل وصی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم شد و آن جنایت عظیم را رقم زد.

نامه امیرالمؤمنین علیه السّلام به یمن

بحارالانوار: ج42، ص259-261

هنگامی که مردم برای خلافت ظاهری با امیرالمؤمنین علیه السّلام بیعت کردند، حضرت نامه ای به حاکم یمن نوشت و از او خواست تا ده نفر از عاقلان و فصیحان و معتمدان و شجاعان و عارفان و عالمان آن کشور را نزد ایشان بفرستد.

او پس از خواندن نامه صد نفر را انتخاب کرد. سپس از بین آنها هفتاد نفر، و از آنان سی نفر و بالاخره ده نفر را برگزید که یکی از آنها «عبدالرحمان بن ملجم مرادی» بود. سپس آن ده نفر را در پاسخ به نامۀ حضرت به کوفه فرستاد.

آمدن ابن ملجم از یمن به کوفه

گروه ده نفری نمایندگان نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام آمدند و سلام کردند و خلافت را تبریک گفتند. حضرت پاسخ سلام آنان را داد و ابن ملجم به عنوان سخنگوی گروه گفت:

سلام بر امام عادل و ماه کامل و شیر دلیر و جنگجوی بی نظیر که خداوند او را بر همگان برتری داد. درود پروردگار بر تو و خاندانت.

شهادت می دهم که شما امیرالمؤمنین راستین و وصی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و جانشین بعد از او و وارث علم وی هستی. خداوند ظلم کننده در حق و مقام شما را لعنت کند.

اکنون شما امیر گشته ای و عدالتت مشهور است و باران فضل از ابرهای رحمت و مهربانی ات بر مردم می بارد. حاکم یمن ما را فرستاده تا خلافت شما را تبریک بگوییم.

امیرالمؤمنین علیه السّلام به چهرۀ نمایندگان نگریست و آنان را نزد خود فراخواند. سپس دستور داد به هر کدام لباس و عبا و اسبی گرانقیمت هدیه دهند و از آنان پذیرایی کنند.

معرفی ابن ملجم

آنگاه ابن ملجم مقابل حضرت ایستاد و دربارۀ فضائل و شجاعت امیرالمؤمنین علیه السّلام و ازدواج ایشان با حضرت فاطمه سلام الله علیها  و منزلت هایی که در قرآن ذکر شده اشعاری خواند. سپس گفت:

یا امیرالمؤمنین، ما را به هر سویی که می خواهی بفرست تا آنچه تو را خوشحال می کند از رفتار و کردار ما ببینی. به خدا قسم، ما شجاعانی بی باک و دانشمندانی زیرک و پهلوانانی جنگاور هستیم.

امیرالمؤمنین سؤال کرد: نام تو چیست؟ گفت: عبدالرحمان بن ملجم مُرادی. حضرت فرمود: آیا مُرادی تو هستی؟ گفت: آری یا امیرالمؤمنین. حضرت فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون. لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم»!

حضرت همچنان که به چهرۀ او می نگریست دست بر روی دست می زد و می فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون». سپس بار دیگر فرمود: وای بر تو! آیا مرادی تو هستی؟! گفت: آری. آنگاه حضرت این شعر خواند:

من آشکارا به تو محبت می کنم، در حالی که تو از دشمنان من هستی. من زندگی او را خواستارم و او مرگ مرا می خواهد! آری، بر دوست مرادی خویش اتمام حجت کرده ام.

محکم کردن بیعت با ابن ملجم

بحارالانوار: ج 42، ص 197، 237، 261، 262. احقاق الحق: ج 32، ص 611. الارشاد: ج 1،ص12.

پس از بیعت نمایندگان، امیرالمؤمنین علیه السّلام ابن ملجم را برای دومین بار نزد خود خواند و از او عهد و پیمان گرفت که حیله نکند و بیعت را نشکند. او نیز عهد و پیمان دوباره بست و رفت.

اما حضرت او را برای سومین بار صدا زد و از او عهد و پیمان گرفت. ابن ملجم گفت: یا امیرالمؤمنین، با هیچ کسی غیر از من این کار را انجام می دادی؟ حضرت فرمود: «برو که می دانم به عهد خود پایبند نخواهی بود». آنگاه این شعر را دربارۀ شهادت خود زمزمه کرد:

برای مرگ کمر خود را محکم کن، در آن هنگام که مرگ تو را ملاقات می کند. از مرگ هراس نداشته باش، در آن هنگام که نزد تو آمده است.


ابن ملجم گفت: «گویا با شنیدن اسم من ناراحت شدید. به خدا قسم، من ماندن و جنگیدن نزد شما را دوست دارم و قلب من مملو از محبت شماست. به خدا قسم، دوستدار شما را دوست دارم و دشمن شما دشمن من است».

حضرت تبسمی کرد و فرمود: تو را سوگند می دهم که در پاسخ سؤال های من راست بگویی! ابن ملجم در این باره قسم یاد کرد و حضرت فرمود:

آیا تو دایه ای یهودی نداشتی که هنگام گریه بر پیشانی ات می زد و می گفت: «ساکت شو که تو از قاتل شتر حضرت صالح شقی ترهستی. تو در بزرگسالی جنایتی عظیم انجام می دهی و خداوند بر تو غضب می کند و به سوی آتش خواهی رفت»؟

گفت: «آری. همین گونه بود. اما یا امیرالمؤمنین، شما نزد من محبوبترین فرد هستید». حضرت فرمود: آیا چنین نبود که با پسران دیگر سنگ اندازی می کردی و همیشه بر آنان غالب می شدی  و هنگامی که تو را از دور می دیدند می گفتند: پسر زن سگ چران آمد؟ گفت: آری، به خدا قسم!

حضرت فرمود: آیا به یاد داری روزی از کنار مردی عبور کردی و در حالی که او مدتی طولانی به تو می نگریست گفت: ای شقی تر از قاتل شتر حضرت صالح؟ گفت: آری.

امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: آیا مادرت خبر داده که در ایام حیض به تو باردار شده است؟ ابن ملجم لحظه ای تأمل کرد و گفت: آری، مادرم این خبر را به من گفته بود.

فرمود: آیا به یاد داری روزی پیرمردی از کنار تو عبور کرد و با عصا بر تو زد و گفت: وای بر تو ای شقی تر از قاتل شتر حضرت صالح؟ گفت: آری.

قَسَم برای قاتل

در این جا امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود:

برخیزکه به خدا قسم دروغ نمی گویم و دروغ نشنیده ام! من سخن حق و راستین گفتم. به خدا قسم، تو قاتل من هستی و محاسنم را از خون سرم خضاب خواهی کرد و اکنون زمان آن نزدیک شده است. از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم شنیدیم که فرمود: «قاتل تو شبیه یهودیان است، بلکه یهودی است».

ابن ملجم گفت: «یا امیرالمؤمنین، به خدا قسم، شما از آنچه که آفتاب بر آن تابیده نزد من محبوبترید. اما اگر اینگونه است که شما می گویید مرا به مکانی بفرست که دور باشم». حضرت فرمود: همراه نمایندگان دیگر باش تا هنگامی که به شما اجازۀ بازگشت به یمن دهم.


اقامت ابن ملجم در کوفه

بحارالانوار: ج 42، ص 262.

گروه ده نفره به دستور امیرالمؤمنین علیه السّلام سه روز در محلۀ «بنی تمیم» سکونت کردند و سپس به یمن بازگشتند؛ اما ابن ملجم به علت بیماری در کوفه ماند و همراه آنان نرفت.

بعد از مدتی بیماری ابن ملجم بهبود یافت، اما به یمن بازنگشت و در کوفه ماند و روز و شب در کنار امیرالمؤمنین علیه السّلام بود. حضرت نیز به او اکرام می نمود و او را به خانۀ خود دعوت می کرد و نزدیک خویش نگاه می داشت؛ اما همیشه می گفت: «تو قاتل من هستی»، و این شعر را می خواند: «من زندگی او را خواستارم و او مرگ مرا می خواهد. آری، بر دوست مرادی خویش اتمام حجت کرده ام»!

ابن ملجم که این سخن را مکرر می شنید روزی عرض کرد: یا امیرالمؤمنین، اکنون که این مطلب را دربارۀ من می دانی مرا به قتل برسان. اما حضرت فرمود: «جایز نیست پیش از آن که سوء قصدی نسبت به من داشته باشی تو را قصاص کنم».

تصمیم شیعیان برای قتل ابن ملجم

بحارالانوار: ج 42، ص 262

عده ای از شیعیان که سخنان امیرالمؤمنین علیه السّلام درباره ابن ملجم را شنیده بودند با شمشیرهای از نیام کشیده نزد حضرت آمدند و عرض کردند: «یا امیرالمؤمنین، شما امام و پسرعموی پیامبر ما هستی دستور دهید او را به قتل برسانیم». حضرت فرمود:

خداوند به شما برکت دهد، شمشیرهایتان را غلاف کنید. آیا گمان دارید من مردی را به قتل می رسانم که نسبت به من کاری انجام نداده است؟!

حفاظت ازحضرت

بحارالانوار: ج 42، ص 263

گروهی از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السّلام برای حفاظت جان حضرت ـ که همیشه در تاریکی شب از خانه خارج می شد ـ تصمیم گرفتند هر شب حراست از امام را بر عهده بگیرند.

شب اول گروهی با شمشیرهای از غلاف کشیده کنار خانۀ امام آماده شدند. امیرالمؤمنین علیه السّلام با دیدن آنها فرمود: چه شده است؟ آنان تصمیم خود را گفتند.

امیرالمؤمنین علیه السّلام برایشان دعا کرد و با تبسم این آیه را تلاوت نمود: «قُل لَّن یُصِیبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا»(سوره توبه: آیه 51): «بگو هرگز مصیبتی به ما نخواهد رسید مگر آنچه خداوند برای ما مقدر کرده است». آنگاه دستور داد هرگز این کاررا انجام ندهند.

ابن ملجم درجنگ نهروان

بحارالانوار: ج 42، ص 263، 308. الارشاد: ج 1، ص 12. احقاق الحق: ج 18، ص 14. مناقب العشرة: ص 46. تاریخ الخمسین: ج 2، ص 280.

ابن ملجم همچنان در کوفه بود تا آنکه همراه امیرالمؤمنین علیه السّلام عازم نهروان شد و در سپاه حضرت جنگ نمایانی کرد. پس از اتمام جنگ در روز نُهم ماه صفر سال چهلم قمری و در راه بازگشتِ پیروزمندانه به کوفه، ابن ملجم عرض کرد:

یا امیرالمؤمنین، آیا اجازه می دهید من زودتر از شما به شهر بروم و مردم را به این پیروزی بشارت بدهم؟

حضرت فرمود: از این کار چه منظوری داری؟ ابن ملجم گفت: نثواب خداوند و تشکر مردم، و دوست دارم باعث خوشحالی دوستان و ناراحتی دشمنان باشم».

امیرالمؤمنین علیه السّلام اجازه داد، و به دستور حضرت به او یک لباس و دو عمامه و دو اسب و دو شمشیر و دو نیزه دادند.

ملاقات ابن ملجم با قطام

بحارالانوار: ج 42، ص 264. کتاب الفتوح: ج 4، ص 133. انساب العرب: ص 199. اعلام النساء: ج 4، ص 207. الاحادیث الغیبة: ج 2، ص 149. تفسیر مجمع البیان: ج 4، ص 296. الکامل فی التاریخ: ج 1، ص 91.

ابن ملجم از لشکر جدا شد و به سمت کوفه آمد و وارد شهر شد. او  در بازارها و خیابان ها و کوچه ها عبور می کرد و خبر پیروزی امیرالمؤمنین علیه السّلام در جنگ نهروان را اعلان می کرد.

در محله «بنی تمیم» دختری به نام «قطام» ـ که از خوارج بود ـ از او درخواست کرد ساعتی نزد وی بماند، تا دربارۀ بستگانش که در جنگ نهروان شرکت کرده بودند سؤال کند.

او که محو زیبایی قطام شده بود از مرکب پیاده شد و وارد خانه شد و در ایوان نشست. قطام برایش زیرانداز و متکایی آورد و دستور داد آب بیاورند تا دست و صورت را بشوید و غذا و نوشیدنی نیز آوردند.

ابن ملجم خورد و نوشید در حالی که قطام کنارش نشسته بود و او را باد می زد تا خنک شود. سپس ابن ملجم گفت: تو امروز لطفی در حق من کردی که اگر یک سال از تو تشکر کنم بر من واجب است! آیا خواسته ای داری که برایت انجام دهم؟

قطام پاسخی نداد و دربارۀ جنگ نهروان پرسید و ابن ملجم خبر داد و اسامی کشته شدگان را گفت، که «اخضر» پدرِ قطام و برادرش «اصبغ» و عمویش در میان کشته های خوارج بود.

قطام با شنیدن خبرِ قتل نزدیک ترین بستگانش گریست و در حالی که بر صورت لطمه می زد برخاست و وارد خانه شد و ناله و شیون کرد.

خواستگاری از قطام

بحارالانوار: ج 42، ص 229، 264. مجمع الزوائد: ج9، ص 140.

ابن ملجم ازاینکه با سخنانش باعث ناراحتی قطام گردیده بود پشیمان شد. از سوی دیگر قطام ـ که آتش دشمنی با امیرالمؤمنین علیه السّلام در قلبش زبانه می کشید ـ در پی راهی بود تا ابن ملجم را بر ضد امام تحریک کند. لذا پس از دقایقی بازگشت و گفت:

از دست دادن خویشانم برای من عزاست. من چه کسی بعد از آنان دارم؟ آیا یاوری ندارم که انتقام مرا بگیرد؟ هر کس انتقامم را بگیرد خود را به او هدیه می کنم و در اختیارش خواهم بود!

ابن ملجم برای دلجویی گفت: «شیون مکن و آرام باش که به مقصود خود خواهی رسید»! آنگاه قطام گریه را قطع کرد و ساعتی نزد ابن ملجم نشست در حالی که سعی می کرد وی را شیفته خود نماید، و بالاخره به منظور پلید خویش دست یافت.

ابن ملجم گفت: «اگر به درخواست ازدواج من پاسخ مثبت دهی انتقام تو را می گیرم»! قطام که منتظر همین سخن بود برای تحریک بیشتر او گفت:

اشراف و بزرگان خاندانم از من خواستگاری کرده اند، اما من فقط به کسی پاسخ مثبت می دهم که انتقام مرا بگیرد. اکنون که فهمیده ام در مقابل بزرگان جنگیده ای و شجاعان را به قتل رسانده ای دوست دارم تو شوهر من باشی و من همسرت گردم!!

ابن ملجم که خواسته خود را دست یافتنی می دید گفت: «به خدا قسم، من همسری گرامی برای تو خواهم بود. برای مهریه هر اندازه پول بخواهی می دهم». قطام گفت: مهریۀ من یک هدیه و یک شرط است!

او پرسید: آن هدیه و شرط چیست؟ پاسخ داد: سیصد هزار دینار و کنیزی آرایشگرو آوازه خوان به عنوان هدیه می خواهم! ابن ملجم گفت: قبول کردم؛ آن شرط چیست؟

قطام که برای درخواست خود نیازمند پیش زمینه ای بود قبل از گفتن شرط، برای دومین بار خود را آراست و عقل از سر ابن ملجم ربود. ابن ملجم که نگاهش لحظه ای از قطام جدا نمی شد گفت:

هر کاری بخواهی انجام می دهم!! هر چند از کویرها بگذرم و از دریاها عبور کنم و سرها قطع گردد و بین مردم اختلاف افتد!

قطام گفت: شرط من برای ازدواج با تو کشتن علی بن ابی طالب با یک ضربت شمشیر بر سرش است!

نپذیرفتن شرط قطام

بحارالانوار: ج 42، ص 265.

ابن ملجم با شنیدن سخن قطام گفت: «انا لله و انا الیه راجعون». سپس فریاد زد: وای بر تو، این چه کاری است که پیشنهاد می کنی؟ عجب هدف ناپسند و غیر ممکنی در ذهن داری!

آنگاه در حالی که عرق می ریخت سر به زیر انداخت. او از سویی دربارۀ ازدواج با قطام می اندیشید و از سوی دیگر شرمندگی در مقابل امیرالمؤمنین علیه السّلام را به یاد می آورد. اما پس از لحظه ای تأمل گفت:

وای بر تو، چه کسی قادر بر قتل امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام است؟ او دعایش مستجاب است و زمین از هیبت وی می لرزد و ملائکه برای خدمت او می شتابند.

وای بر تو، چه کسی قادر بر قتل امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام است در حالی که از آسمان ها به یاری او می آیند و ملائکه صبح و شام او را احاطه کرده اند.

هنگامی که او کنار پیامبرمی جنگید جبرئیل از سمت راست و میکائیل از سمت چپ و عزرائیل از مقابل به یاری او می آمدند. هرگز مخلوقی نمی تواند او را به قتل برساند.

از سوی دیگر او به من عزت داده و کرامت نموده و مقامم را بالا برده و بر دیگران برتری داده است. پاداش او از سوی من هرگز این نخواهد بود.

اگر شجاع ترین مردم را نام می بردی به بدترین صورت برایت می کشتم؛ اما هرگز به سوی امیرالمؤمنین علیه السّلام راهی ندارم.

ابن ملجم بر سر دو راهی

المعجم الکبیر: ج 1، ص 98. بحارالانوار: ج 42، ص 265. مجمع الزوائد: ج 9، ص 140.

قطام که انتظار چنین عکس العملی را داشت، پس از دقایقی سخن از کشته های خوارج در نهروان به میان آورد و با ملاطفت و مهربانی گفت:

اگر او را به قتل برسانی قلب مرا خنک کرده ای و با من زندگی می کنی، و اگر کشته شوی نزد خداوند بهتر از این دنیا برای تو ذخیره شده است. چه چیز باعث می شود از قتل علی ممانعت کنی و به این اموال و زیبایی رغبت نداشته باشی؟!

همچنین به یاد داشته باش که تو باتقواتر و زاهدتر از کسانی که با او جنگیدند و کشته شدند نیستی! آنان از روزه گیران و شب بیداران بودند، اما هنگامی که دیدند علی با ظلم و ستم مسلمانان را می کشد از او کناره گیری کردند.

همچنین بدان که علی در صفین مسلمانان را کشت و به غیر حکم خدا حکم کرد و خلافت و حکومت اسلام را از خود خلع نمود. هنگامی که همکیشان من این وضع را دیدند از علی دور شدند و او بدون هیچ دلیلی آنان را به قتل رساند!!

ابن ملجم گفت: «تو با تباه کردن دینم، شک و تردید را بر قلب من وارد کردی! نمی دانم در پاسخت چه بگویم در حالی که بر عهد و پیمان با علی سوگند یاد کرده ام».

آنگاه چند بیت شعر دربارۀ تردید در انتخاب قطام و قتل امیرالمؤمنین علیه السّلام خواند و گفت: امشب را به من مهلت بده تا در کار خود بنگرم. فردا برای اعلام تصمیم خود نزد تو خواهم آمد.

سپس از خانه خارج شد در حالی که قطام از او می خواست در تصمیم گیری خود عجله کند و اشعاری برای تحریک وی می خواند.

*************

سفرابن ملجم به یمن

بحارالانوار: ج 42، ص 266، 267. مناقب العشرة: ص 46. تاریخ الخمیس: ج 2، ص 280.

آن شب ابن ملجم نگران و مضطرب خوابید، در حالی که از یک سو در فکر قطام بود و از سوی دیگر عذاب آخرت را به یاد می آورد و نفس خویش را از اقدام به قتل حضرت بازمی داشت.

همان شب نزدیک سحر فرستاده ای از سوی برادرانش نزد وی آمد و خبر از مرگ پدرش آورد و او را برای تقسیم ارث به یمن فراخواند. ابن ملجم که ثروت را واجب تر از خواستۀ قطام می دید تصمیم بر سفر گرفت.

لذا هنگام صبح سفر خود را به قطام خبر داد، و او که انتظار داشت ابن ملجم عجله بیشتری برای قتل امیرالمؤمنین علیه السّلام داشته باشد ناراحت شد. اما ابن ملجم سوگند یاد کرد که پس از بازگشت خواستۀ او را انجام خواهد داد.

سپس نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام آمد و خبر مرگ پدرش را گفت و درخواست کرد تا حضرت نامه ای به حاکم یمن بنویسد و او را در تقسیم ارث یاری کند.

حضرت به کاتب دستور داد آنچه می خواهد برایش بنویسد و اسبی از بهترین اسب ها به او داد. هنگامی که خواست برود امیرالمؤمنین علیه السّلام این شعر را زمزمه کرد: «من زندگی او  را خواستارم و او مرگ مرا می خواهد. آری، بر دوست مرادی خویش اتمام حجت کرده ام»! سپس فرمود: این مرد قاتل من است.

اعتراض اجانین به ابن ملجم

بحارالانوار: ج 42، ص 268.

ابن ملجم از کوفه خارج شد و پس از طی مسیری طولانی هنگام شب در بیابانی خوابید. نیمه شب ناگهان با صدایی وحشتناک از خواب بیدار شد و دید کوهی از دود در حالی که آتش از هر طرف آن بیرون می زند به سمت او می آید.

ابن ملجم با دیدن این صحنه بیهوش شد و بر زمین افتاد. ساعتی بعد به هوش آمد و صدایی شنید که می گفت:

ای ابن ملجم، تو می خواهی کاری بزرگ وهولناک انجام دهی. تو تصمیم داری جنگاوری جوانمرد را به قتل برسانی، که برترینِ مُحرِم شوندگان و طواف کنندگان و لبیک گویان است.

او علی بن ابی طالب علیه السّلام است که پرهیزکار و اولین مسلمان است. پس نزد پروردگار توبه کن تا پشیمان نگردی.

او که از دیدن این مناظر و صداها متحیر شده بود شنید هاتفی می گوید: «ای شقی فرزند شقی، ما می دانیم دربارۀ قتل آن مرد زاهد و عابد و عادل که اهل رکوع و سجود است و امام هدایت و پرچم تقوا و دستاویز محکم خداست چه تصمیمی داری. ما از اجانینی هستیم که به دست او مسلمان شده ایم و در این بیابان ساکن هستیم. ما هرگز نمی گذاریم اینجا بخوابی چرا که تو شوم هستی».

آنگاه سنگ به سویش پرتاب کردند، و او بر فراز تپه ای رفت و بقیۀ شب را آنجا خوابید. هنگام صبح ابن ملجم حرکت کرد و پس از رسیدن به یمن ارث پدری را با برادرانش تقسیم کردند.

آنگاه برای همیشه یمن را ترک کرد و به سوی کوفه حرکت نمود، اما در بین راه سارقان حمله کردند و اموالش را به یغما بردند و او توانست با مقدار کمی از اموالش فرار کند و خود را نجات دهد.*************

همدستان جدید برای قتل حضرت

بحارالانوار: ج 42، ص 268، 269. المعجم الکبیر: ج 1، ص 98.

ابن ملجم مرادی غمگین و خسته در بیابان می رفت که کاروانسرایی دید و به آنجا رفت و ساعتی استراحت کرد. و او در آنجا با دو نفر از خوارج به نام «بَرَک بن عبد الله تمیمی »و«عبد الله بن عثمان عنبری صهری» آشنا شد.

اسامی والقاب دیگری نیز برای این دو نفر ذکر شده است

آن دو گفتند : ما از خوارج هستیم و همانگونه که می دانی اقوام ما کشته شده اند. ما در باره مشکلات امت اسلام فکر کرده ایم و به این نتیجه رسیدیم که سه نفر موجب این مسائل شده اند علی و معاویه و عمروعاص. همانگونه که می دانید علی بن ابیطالب مردان ما را کشت. معاویه و عمر وعاص نیز «بسر بن ارطاه » را بر ما حاکم کرده اند که همیشه با حمله های ناگهانی اموالمان را به تاراج می برد.

ما عزم خود را جزم کرده ایم که این سه نفر را به قتل برسانیم. اگر آنها را بکشیم همه جا آرام می گیرد و مردم کسی را به رهبر خویش انتخاب می کنند راضی به حکومتش باشند!

ابن ملجم با تعجب و خوشحالی گفت :«قسم به آنکه دانه را شکافت و گیاه را رویانید ، من سومین نفر شمایم !! من با شما موافقم و کشتن علی بن ابیطالب را به من بسپارید ».!

برک و عبد الله با حیرت به او نگریستند و ابن ملجم ماجرای قطام و سوگند برای قتل امیر المؤمنین علیه السّلام  را به آنان گفت و آن دو گفتند:«قطام از اقوام و خویشان ماست . خدا را شکر می کنیم که اینگونه نزد هم جمع شده ایم ! اکنون به مکه می رویم و کنار کعبه برای کشتن این سه نفر عهد و پیمان می بندیم!».

آنگاه هر سه به سوی مکه حرکت کردند.

پیمان قتل در مکه و مدینه

اعیان الشیعه : ج1ص531. مجمع الزواند : ج9 ،ص 139 . بحار الانوار ، ج 42، ص 270. المعجم الکبیر : ج1 ص 97 ، ج17 ص 239.

ابن ملجم و دو رفیقش به مکه رسیدند و کنار هم نشستند و پیمان شوم خود را بعنوان دلسوزی برای اسلام ومسلمانان مطرح کردند وگفتند:

کعبه در جاهلیت واسلام مقام و جلالت عظیمی داشت، اما این سه نفر احترام آن را از بین برده اند. ما زندگی بعد از کشته های بعد از نهران را برای چه می خواهیم؟

ما نفس خود را برای خدا و برادران شهیدمان فدا می کنیم تا از امامان ضلالت که بر شهرها و مردم حکومت می کنند راحت شویم!

ابن ملجم گفت : «من علی را به قتل می رسانم » بَرَک گفت :«من معاویه را به قتل می رسانم » عبدالله:« من عمروعاص را به قتل می رسانم ».

آنگاه روز نوزدهم ماه رمضان را برای اجرای توطئه تعیین کردند و شمشیرهایشان را مسموم نمودند وسوگند یا کردند که هر کدام شخص تعیین شده را بکشد حتی اگر خودش کشته شود .

سپس عمرۀ رجب را بجا آوردند و به مدینه رفتند و کنار قبر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم   بار دیگر بر عهد وپیمان خود سوگند یاد کردند و از یکدیگر جدا شدند . بَرَک به شام رفت و عبدالرحمان به کوفه آمد و عبدالله بم مصر رفت .

ابن ملجم توطئه را اجرا کرد و امیر المؤمنین علیه السّلام  را ره شهادت رساند . امّا بَرَک و عبدالله نتوانستند نقشۀ خود را انجام رسانند و هر دو روز نوزدهم ماه رمضان پس از عقیم ماندن  نقشه توسط معاویه و عمروعاص کشته شدند

 

جستجو
عضویت
اوقات شرعی

اوقات شرعی به افق کرمان

اذان صبح 04:54:41
طلوع خورشید 06:16:05
اذان ظهر 12:39:38
غروب خورشید 19:03:37
اذان مغرب 19:19:47
نظر سنجی
نظر شما در مورد وب سایت مهدی الامم چیست ؟